حسنا و یه دنیا ناز
عزیز مامان امروز خاله ی مامان با دختر خاله ها از تهران اومده بودن خونه ی مادر جون واسه چهلم پسر دایی کامین. ما هم ناهار رفتیم اونجا تو هم که افراد جدیدی می دیدی دیگه اصلا حرف نمی زدی و با تعجب به زهرا و مرضیه نگاه می کردی هر چی باهات حرف می زدیم جواب نمی دادی و فقط سرتو تکون می دادی .آخه این روزا خیلی پرحرف شدی همش داری با خودت حرف می زنی و شعر می خونی.دخترم همیشه همینطور بمون معصوم و پاک و وارد دنیای ما بزرگترا نشو خیلی دلم می گیره که باید بزرگ بشی شکل بگیری و با ناپاکی ها بجنگی.راه سختی در پیش داری. این عکسارو وقتی من سر کار بودم خاله ازت گرفت و با وایبر برام فرستاد دخترم تو باید خوشحال باشی که خاله ی خوبی داری که اینقد د...









