حسناحسنا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

حسنا عزیز مامان و خاله

17 ماهگیت مبارک جوجو

گل نازم 17 ماهه شد با کلی تغییرات، یکیشم اینه که نازتر شده، ملوس تر شده  حسنا جوجو حرف میزنه ، با باباش رانندگی می کنه ، با قاشق غذا می خوره البته همه رو می ریزه ة دخترم لجبازه و گاهی الکی گریه می کنه با یه صدای خنده دار که مثلا جلب توجه کنه . حسنا می گه نی نی مو داره و با دستش نشون می ده. حسنا به نی نی نم نم میده   ...
1 دی 1393

عسل مامان 16 ماهه شد.

16 ماهگیت مبارک گلم                                    تو که می خندی بالندگیت مبارک تو که می دوی دویدنت مبارک گل نازم امشب تو ماشین یه دفه گفتی ده بیس من کلی خندیدم می خواستی واست شعر ده بیس سی چهلو بخونم آخه من چشم می ذارم و این شعرو می خونم تا تو قایم شی تو هم این شعرو یاد گرفتی خیلی ذوق کردم این روزا دیگه کم کم داری واضحتر و کاملتر حرف می زنی با یه لهجه ی شیرین اسممو صدا میزنی اسم خودتو میگی . میگی روشن شد  ، خاموش شد ، تموم شد و خیل...
1 آذر 1393

هفت ماهگی حسنا

سلام عزیز خاله هفت ماهگیت مبارک  هفت ماه مثل برق و باد گذشت و ما اصلا متوجه گذر زمان نشدیم. تو هر بار که میخوابی و بلند میشی یه حرکت جدید انجام میدی و ما اینطور میفهمیم که زمان در حال گذره و حسنا بزرگ میشه. این روزا صداهای مختلف رو میتونی ادا کنی. سینه خیز میری و حرکاتت تند شده و کم کم میتونی خودتو بلند کنی و فکر کنم همین روزا به راحتی بتونی چهار دست و پا بری.قبلا با کمک مینشتی و اما حالا میتونی خودت تنها بشینی اما باز بیشتر از پنج دقیقه نمیتونی و خسته میشی و ما هم مواظبتیم که زمین نخوری. عاشق غذا خوردنی و وقتی میبنی که داریم غذا میخوریم آروم و قرار نداری و سریع خودتو به غذا میرسونی. مثل گربه ملوسا اونقدر نگامون میکنی تا اینکه دلمون ...
22 اسفند 1392

شکوفه ی 5ماهه مامان

  حسنای قشنگم گذشت و گذشت تو پنج ماهه شدی و قدم به روزهای ماه ششم گذاشتی و من منتظرم که تو ملوس مامان بتونی چهار دست و پا راه بری. توی ماه پنجم تو تونستی از پشت به شکم برگردی و آروم آروم سر تو بالا نگه داری آخه اول که به شکم بر میگشتی سرت پایین بود اما روزهای آخر ماه پنجم کاملاً سر تو بالا نگه می داشتی و فقط وقتی میخواستی تلاش کنی پاها تو به جلو بکشی سر تو پایین می ذاشتی، تازه بعضی وقتا هم به زبون خودت با ما حرف می زدی و می گفتی آ، اُ، پ  و برای حرف زدن لباتو به هم می چسبوندی. هر روز صبح که با صدای تو از خواب بیدار میشم و تو رو کنارم می بینم حس شیرینی همه وجودمو فرا میگیره. تو که اومدی دنیام به شکل دیگست. دیگه مثل گذشته همه...
5 دی 1392

حسنا 4ماهه شد

هورا  حسنا 4 ماهه شد!!! اصلا متوجه گذر زمان نمیشم خاله جون. الان که وبلاگتو باز کردم دیدم که نوشته حسنا 4ماه و یک روز. چه زود چهار ماه شد. نیست که از بس شیرین کاری میکنی واسمون، متوجه گذر زمان نمیشیم. 4ماهگیت واست آش نذری پختیم. امروز هم خاله های مامان(خاله صغری و زینب و پسر خاله صفر و پسر خاله محمد علی و ... از کربلا اومدن. امشب خونه خاله مراسم بود که شمام بودی. دخمل خوبی بودی خدا رو شکر.   ...
29 آبان 1392
1