حسنا به خیابان می رود
سلام عشقم دیروز من و مادر جون رفته بودیم چشمه ی محل جایی که کلی از اونجا خاطره دارم خاطرات قشنگ دوران کودکی. وقتی بچه بودم برا شستن لباس و ظرف می رفتیم چشمه اونجا بچه های هم سن و سال من می اومدن هم کار می کردیم و هم یه تفریح بود واسمون. یادش بخیر اون روزا آب چشمه خیلی زیاد بود آب فواره می زد تابستونا حوض چشمه رو پر آب می کردیم و شنا می کردیم اما الآن خیلی آبش کم شده . خلاصه مامانی اولش تو رو هم با خودمون بردیم چشمه بعد دیدیم داری شلوغ کاری می کنی تو رو بردیم خونه پیش خاله گذاشتیم ، تو هم تا خاله رفت اتاق بالا از فرصت استفاده کردی و پا برهنه اومدی تو حیاط و بعدشم تو خیابون. شانس آوردیم بچه های باشگ...









