حسناحسنا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 14 روز سن داره

حسنا عزیز مامان و خاله

مهمونای مامانی: آش رشته

سلام خاله جونی امروز کلی مهمون داشتین. خاله بمانی و دختراش: دختر خاله راحله و جمیله و پسراشون امیر مهدی و مبین. عروس خاله: نیروه و دختر بامزش،نورا خاله صغری و عروسش و دخترش شیوا عمه و دختر عمه راحله و دخترش رها مامانی امروز آش رشته درست کرده بود واسه مهمونا که به اتفاق هم نوش جان کردیم شمام که همچنان فرنی میخوری و موقع فرنی خوردن خیلی بامزه میشی و قاشق اول تموم نشده دهنتو باز میکنی و منتظر بعدی میشی. امروز زیاد اذیتمون نکردی چون مهمونا اکثرا نگهت میداشتن. مخصوصا دختر خاله جمیله و عروس خاله نیره که همش تو رو تو ننو تکون میداد و خوب خوابیدی. این روزا مامانی واست شعر خرگوش من چه نازه/گوشاش چقدر درازه/مثل بخاری گرمه/هم خو...
5 دی 1392

یلدا

سلام عزیزم امسال بلندترین شب سال رو در کنار تو بودیم و تو با حضورت جمع خونوادمون رو شادتر و شیرینیشو بیشتر کردی. هر چند امسال نمیتونستی از خوردنیای یلدا چیزی بخوری اما تو رو نشوندیم رو هندونه یلدا و ازت عکس گرفتیم!!! امیوارم سالیان سال یلداهای شیرین خونواده مون کنار هم شاد و خرم باشن. یلدا بر همه مبارک   ...
2 دی 1392

غذای کمکی حسنا

سلام خاله جونی. چند روزی میشه که مامانی شروع کرده به دادن غذای کمکی بهت. آخه همه علایم برای شروع خوردن غذای کمکی رو نشون میدادی. وقتی خوردنی میدی چشاتو درشت میکردی و میخواستی با دست بگیری و بخوری. مامانی واست چند روزه فرنی درست میکنه و تو با شدت و هیجان تمام میخوری و من عاشق این تند تند خوردنت هستم. مامانی هم خیلی ذوق میکنه از این اشتهات. دستو پاتو تکون میدی و قاشق اولی تموم نشده منتظر بعدیش میمونی. امروز که رفته بودیم خونه دختر خاله جمیله مهمونی هر چی شیر میخوردی باز گشنت بود مامانی گفت حسنا الان فرنی میخواد. بعدش رفتیم خونتون و مامانی یه فرنی خوشمزه واست درست کرد و خوردی. البته از بس با حرص و ولع میخوردی که منم هوس کردم و یکم از فرنیت رو خ...
16 آذر 1392

4ماه و 10 روز

سلام خاله جونی مامانی دیگه رسما واست دفتر خاطرات تهیه کرده و میخواد خاطراتت رو خودش ثبت کنه. از این به بعد کار خاله هم راحت تر میشه. البته من همچنان به عنوان همکار افتخاری مامانی در خدمت شما هستم. مامانی امروز گفت دوربین رو بده بهم تا از حرکت جدید حسنا فیلم بگیرم اولش کلی خندیدم گفتم مگه حسنا کاراته کار میکنه و ... اما واسه خنده گفتم منظور مامانی رو میدونستم. مامانی گفتش که به پشت برمیگردی میخواست از این توانایی جالبت فیلم بگیره. آخه ثبتش تو این روزا ارزش داره بعد چند روز دیگه این عادی میشه یه توانایی جالب دیگه بهمون نشون میدی.  تو همین صحبتا بودیم که دیدیم داری حرکت قشنگه رو میری که یهو مامانی گفت زود زود دوربین رو بیار!...
8 آذر 1392

حسنا در این روزها

سلام خاله جونی جدیدا رفتارای عجیبی نشون میدی. مثلا میگن که لوسی چون هر وقت مامانی ازت دور میشه جیغ و داد راه میندازی البته بعضیام میگن که وابسته به مامانی شدی. قبلا راحت بغل دیگران میرفتی و مهربون بودی. اما الان کسایی که نمیشناسی رو میبینی گریه میکنی. مثلا بعد چند روز که نیومده بودی خونمون وقتی پدرجون و داییا رو دیدی گریه کردی. گفتیم ای وای حسنا رو شما رو کم دیده نمیشناسه اما من و خانم جون که تقریبا هر روز بهت سر میزدیم رو میشناختی. فامیلای دیگمون رو هم به همین صورت. به اصلاح غریبی میکنی باهاشون مخصوصا اگه خواب باشی و بعد بیدار شدن یه غریبه رو ببینی خیلی بدجور گریه میکنی. مامانی برده بودت خونه دحتر خاله راحله. اولش خواب بودی بعد ...
4 آذر 1392

دوستان حسنا

کامیار پسر دختر دایی زهرا پسر دختر دایی زهرا دخترای دختر خاله سمیه و افسانه پسر دختر خاله رقیه و پسرای دختر دایی زهرا و اونی که تو بغلشی همسایه خاله صغری است. اینجا خونه خاله صغری است وقتی از کربلا اومده بود و با دوستات مشغول بازی بودی. البته به سرپرستی خاله!!!!!!   ...
4 آذر 1392