حسناحسنا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

حسنا عزیز مامان و خاله

بازی

تو این ماه باهات زیاد بازی بده، بگیر رو انجام میدادیم. مثلا اسباب بازیات که دستت بود میگفتیم حسنا بده به من میدادی دستم و بعدش منتظر میشدی که من بدم بهت. دالی بازی. : یه روسری میدیم بهت و دقایقی مشغولت میکنه. روسری رو میذاری سرت و بعد برمیداری میگی:دااااااا بعدش هم در دنبالش روسری رو سر خودمون میذاریم و تو میدویی و از سرمون برمیداری میگی: دااااا اسم همه اجسام رو نمیدونی اما میدونی کاربردش چیه. مثلا کنترل رو بر میداری و به تلویزیون نگاه میکنی که روشن شه. از پریز برق خوشت میاد و روشن خاموشش میکنی. این ماه برای عکس گرفتن ازت مصیبیتی میکشیم. چون شدیدا از دوربین خوشت میاد و تا چشمت به دوربین بیفته بهونه میگیری که دوربین رو بدیم دستت. ...
4 تير 1393

الله اکبر گفتن حسنا

دیشب خونتون بودم و وقتی داشتم نماز میخوندم تو هم مثل همیشه سریع اومدی پیشم و مهرو برداشتی البته از دست تو مهرو دستم میگرفتم تا نخوریمش. الله اکبر رو که تکرار میکردم تو هم با هام میگفتی آ اَک. بعد نماز تا یه ساعت هی میگفتی آاَک.
4 تير 1393

حسنا از پرتاب اجسام خوشش میاد

از امروز حرکت جالبی یاد گرفتی که من و مامانی و دایی بهت کلی خندیدیم. حدود ده دقیه ظرف خودت رو پرت میکردی و صدای عجیب غریبی در میاوردی. فکر کنم دیگه پرتاب اجسام برات جالب باشه. خدا کنه این مرحله گذر رو هم به خوبی و خوشی طی کنی و خراب کاری نکنی و وسایل خونمون رو نشکنی  آخه بعضی از بچه ها زیاد تو این مرحله میمونن و عکس العمل اطرافیان بهشون اجازه نمیده که این مرحله رو سریع رد کنن. ...
4 تير 1393

طه دوست حسنا

این آقا پسر ناز، پسرِ پسر عمه مامان(مجتبی) هست و تقریبا سه ماهی از حسنا کوچیکتره. خدا حفظش کنه واسه مامان باباش حسنا و رها(دخترِ دخترعمه راحله حسنا و  تبسم  (دختر دختر عمه ناهید) ...
2 تير 1393

حسنا میتونه راه بره

سلام عزیز دل خاله. هر موقع که نیستی خونمون دلمون برات یه ذره شده و دلمون برای شیطونیات تنگ میشه. البته از قدیم گفتن دوری و دوستی. چون هر موقع میاد از بس شیطونی میکنی که حسابی کلافه میشیم دیگه این روزا از کنجکاوی دوست داری از دیوار راست هم بالا بری! امروز تونستی 4قدم خودت تنهایی راه بری و ما برای کسب کردن این توانایی برات دست زدیم. دو شب پیش هم دو قدمی راه رفته بودی و بابا مامان حسابی ذوق کرده بودن. اما امشب خونه ما بودی که پدر جون حسنا داره ته تی میکنه مامانی حسنا نگاش کن! این روزا رفته رفته کلمات جدیدی به فرهنگ لغتت اضافه میشه. امروز مثلا برای اولین بار تونستی اسم بابایی رو بگی. اخه ما هر موقع میخواستیم تو بترسی و یکم ازمون...
23 خرداد 1393

حسنا تنبیه میشه

موقعی که خونمون میای اینقد ورجه وورجه میکنی و اینور اونور میری و شیطونی میکنی که گاهی اوقات دوست داریم یه جا بذاریمت که تکون نخوری. وسط دو مبل یه جای کوچیک داره که وقتی تو رو توش میذاریم نمیتونی تکون بخوری. قیافت اون موقعا دیدنی میشه. مثل مظلوما نگامون میکنی. البته چون میترسیدم که اونجام کار دست خودت بدی سریع میاریمت بیرون. ...
13 خرداد 1393