حسناحسنا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

حسنا عزیز مامان و خاله

حسنا و گشت و گذار تو حیاط خونه مادر جون

حسنا عاشق د د است. وقتی لج میکنه و با دستاش به سمت در اشاره میکنه یعنی بریم بیرون. ما هم میبریمش حیاط و با گلا بازی میکنه. قبلا که همش  برگ گل رو میکند و سریع مینداخت تو دهنش. الان جدیدا یاد گرفته که گلا رو بو کنه و یا لمس کنه گلبرگاشونو.   ...
9 خرداد 1393

نی نی

امروزه واژه جدید رو ادا کردی. به شکلک رو بلوزم دست زدی و گفتی: نی نی! تصویر رو آینه هم که یه عروسک بود گفتی: نی نی. مادر جون اجازه نمیداد که کاری که دوست داری انجام بدی با حرص گفتی: وای. امروز بعد مدت ها ازت فیلم و عکس گرفتم. چون دوربینم خراب شده بود و تازه تحویل گرفتم. میخواستم ازت عکس بگیرم اما تو که بستنی دیده بودی حواست به بستنی بود و آروم و قرار نداشتی. مامانی بستنی تو رو بهت داد و بعدش چند تا عکس خوشگل گرفتیم. ...
5 خرداد 1393

فرهنگ لغت

امروز دایی و عزیز گفتن رو یاد گرفتی. البته نمیدونم مفهومشو میدونی یا واسه خودت تکرار میکردی. تو هی میگفتی دایی دایی و ما با دست به دایی اشاره میکردیم که بدونی دایی یعنی چی!!!!!! منم هر چی تلاش میکنم بهت یاد بدم خاله انگار نه انگار!! خ گفتن واست سخت حالا شاید چند روز دیگه بتونی بگی آله!!! ماه قبل وقتی مامانی بهت میگفت نه!! متوجه میشدی و اون کارو انجام نمیدادی. یعنی اگه میخواستی بری سمت اشیاء خطرناک دیگه نمیرفتی. اما الان وقتی مامیگیم نه!! تو هم بعدش جیغ میزنی نه!!!!!!! دیروز خونتون بودم مرواریدای لباسمو کندی و رو فرش ریختی بعد میخواستی جمعشون کنی. من باهات بازی میکردم و تا میخواستی بیای سمتشون سریع جمع میکردم چند بار این کارو تکرار ک...
2 خرداد 1393

بدون عنوان

امروز مدام میگفتی بابا بابا!! مامان مامان. مامانی امروز تعطیل بود و تو هم از صبح خونه بودی و دادا نرفته بودی. واسه همین من و مامانی رفتیم پیاده روی و تو هم که عاشق دادا هستی کلی ذوق میکردی. اولش که من داشتم لباس میپوشیدم دنبالم 4دست و پا میدوییدی و گریه میکردی که منو هم ببر. بغلت کردم و تو با انگشت اشاره به در اشاره میکردی که یعنی بریم بیرون. تو راه پله ها همش میگفتی دادا. یکی دو روزه که یاد گرفتی بگی بوف. وقتی به یه چیز خطرناک نزدیک میشیم میگیم حسنا بوفه و تو هم بعد میگی بوف. مامانی وقتی میخواد بهت غذا بده میگه به به. تو هم تکرار میکنی. این روزا کلمه کلمه به فرهنگ لغتت اضافه میشه. واژه های زیادی رو میتونی ادا کنی بعضیاشون بی معن...
1 خرداد 1393

آقا پارسای گل

آقا پارسای گل کالسکه جدیدت مبارک!!! چه ناز شدی ماشالله. حالا دیگه از شبکه های اجتماعی پیدات میکنیم!!!!! آقا پارسا،پسر دختر دایی مامانه که دو ماه از حسنا کوچیکتره و یزد زندگی میکنه.   ...
1 خرداد 1393

حسنا این روزها

سلام جوجوی خاله امشب خونه ما بودی و بابایی اومد دنبالت. تو هم تند تند بای بای میکردی باهامون. این روزا انگشت اشارتو میگیری سمت در و هی دوست داری بری دَدَ. تلاش زیادی میکنی که راه بری. وقتی دستاتو میگیریم که راه بری خودت هی میگی ته تی ته تی. وقتی بهت میگیم بریم مَ مَ بخوریم. دهنتو صدا میدی. از حرکت لولایی در خوشت میاد. تا در رو میبینی میدویی سمتش و در رو باز و بسته میکنی. چند روز پیش روز پدر رفتیم پیش بابابزرگ(بابای مامان جون). تا دیدی بابابزرگ رو بغض کردی. هر موقع بابابزرگ رو میبینی کلی بغض میکنی.   ...
1 خرداد 1393

روز پدر مبارک

پدر بشنو این حرف فرزند خویش عزیزو گرامی و دلبند خویش تویی مایه ی بود و پیدایشم کنا رت به ناز و به آسایشم پدر تکیه گاه وجود منی تو سرمایه ی هست و بود منی پدرم روزت مبارک باد یه تبریک مخصوص به بابایی حسنا که اولین سال بابا شدنشه و دایی علی که همزمان با میلاد امام علی(ع) ازدواج کرد.
23 ارديبهشت 1393

لالایی

بخواب ای غرق زیبایی چرا ای خواب گرم و خوش به چشمونش نمی آیی؟ لالا، خواب خوش و شیرین تو پاورچین و پاورچین بیا مثل حریر گل به روی چشم او بنشین دو تا مهتاب لالا لالا یکی پایین یکی بالا یکی رو دست شب خوابه یکی رو دست من، لالا لالایی صورتت ماهه که نورش توی درگاهه دو چشمونت که وامیشه طلوع صبح بی گاهه لالا لالا گل لادن لالا کن در کنار من که دستی اومده کرده چراغ ماه رو روشن ...
19 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

از نمایشگاه کتاب یهcd آهنگای شاد کودکانه برات گرفتم. امشب که آهنگا رو گوش میکردی تا شروع میکرد به خوندن، تند تند دست میزدی و خودتو تکون می دادی. بعدش که میخواستم از اتاق بیارمت بیرون لج میکردی و گریه  و  هی میگفتی نه نه نه! یعنی باز بریم تو اتاق آهنگ گوش کنم. همین که پات میرسید به اتاق باز شروع به دست زدن میکردی. یکی از آهنگایی که امشب گوش کردی و ذوق کردی و واسه منم خاطره انگیز بود اهویی دارم خوشگله بود. آهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم دوریش برام مشکله کاشکی اونو می بستم ای خدا چی کار کنم آهو مو پیدا کنم ای خدا چی کار کنم آهو مو پیدا کنم وای چکنم وای چکنم کجا اونو پیدا کنم کاشکی اونو می بستم کاشکی اونو ...
19 ارديبهشت 1393

حسنا و کتاب

سلام خاله جونی دیروز نمایشگاه کتاب بودم و برات چند تا کتاب داستان و شعر خریدم. بچه های زیادی با مامان باباهاشون اومده بودن تو غرفه ی کودکان. ایشالله سالهای بعد تو هم با مامان بابا میری. امروز که مامانی سرکار بود برات چند تا کتاب شعر رو خوندم و تو با آهنگ شعر دست دسی میکردی. البته خیلی تلاش میکردی که کتاب رو از دستم بگیری و بخوریش! عصر هم تو رو نشوندم رو رورنک و تو حیاط دور زدیم و بعدش به گلها آب دادم و به تو یه گل سرخ دادم که ساکت بمونی گل رو پر پر کردی بعدشم که طبق معمول فکر کردی اینم خوردنیه و در حال خوردنش بودی که ازت گرفتم. این روزا وقتی بغلت میکنیم بی تابی میکنی و میخوای بیای پایین و خودت راه بری. دوست داری غذاتم خودت بخوری. خیلی عجولی ...
18 ارديبهشت 1393