حسناحسنا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

حسنا عزیز مامان و خاله

حسنا در شب تولد خاله

خاله جونی فدای خنده هات بشه. مخصوصا که مثل خودم تیر ماهی هستی و وجه اشتراکمون از روز تولدت مشخص شد. خاله جونی قربون راه رفتنت بشه. امروز کل هال رو راه میرفتی و خوب گشت و گذار میکردی. مثل همیشه عاشق آشپزخونه بودی و تا ازت غافل میشدیم میرفتی سراغ سطل برنج و میریختی پایین و یا کابینت رو باز میکردی و وسایلاشو میرختی زمین. جا نونی رو بر میداشتی و توش مینشتی و میگفتی تاپ تاپ. امروز رفتی بالای میز و از اونجا میخواستی وسایلای رو طاقچه رو برداری که گفتیم ای وای حسنا حالا دیگه چه کارها که نمیکنه. پدرجون امروز کفشتو تو پات کرد و تو حیاط قدم زدی. عاشق کفشت هستی که بهش میگی: پـــــــا ،پــــــــــــا. بعد که خسته میشدی مینشستی رو سنگ نقلیا و باهاشون بازی...
10 تير 1393

حسنا و توپ بازی

سلام خاله جونی. امشب با توپی که مامانی از کنار دریا برات خریده بود بازی کردی. مامانی بهت یاد داده که توپ رو شوت کنی. این روزا شش هفت قدمی میدونی راه بری. با هر قدمی که راه میرفتی توپم با خودت جلو میبردی. یه فوتبالیست حسابی میشی. آفرین حسنای باهوش. بعد هم که بهت میگفتم حسنا وپ رو برام بیار توپ رو میاوردی و میگفتی: توپ توپ. ...
9 تير 1393

حسنا و دریا

امروز با حسنا جونی رفتیم دریا. چند باری قبلا هم رفته بودی دریا اما اون موقع زیاد درک نمیکردی. مادر جون پدرجون بردنت تو آب و حسابی آب بازی کردی و هی میگفتی:آبــــــــــــــ آب. بعدش هم به راحتی از آب دریا دل نمیکندی. مثل همیشه بهت وعده ماما دادیم و گفتی: ماما و حواست پرت شد. بعد هم اومدی و یه سیب دستت گرفتی و دندون میزدی و تند تند میخوردی. مامانی بعدش بردت بازار کاسپین. یه توپ واست خرید و تو طول مدتی که تو بازار بودیم همش توپ دستت بود و میگفتی: توپ، توپ،توپ. این روزا تقلید کردنت خیلی پیشرفت کرده. همینکه یه واژه ای رو میگیم بعدش تکرار میکنی. هر چی باشه حسنای باهوش خودمونی. حسنا و آب بازی با مادرجون حسنا بعد از آب بازی در ح...
7 تير 1393

حسنا با دیدن عکس خودش ذوق میکنه و میگه نی نی

شیطون بلا امشب خونمون بودی. اولش که بابا اومده بود دنبالت تا دیدی من اتاق کامپیوترم مثل برق از پله ها اومدی بالا و وقتی عکست رو تو صفحه دسکتاپ دیدی ذوق کردی و گفتی نی نی! نی نی. بابایی میخواست تو رو ببره خونتون. کامپیوترو خاموش نکردم و بردمت پایین اما گریه میکردی و میگفتی نی نی. بعد بابایی گذاشتت زمین. تند تند از پله ها بالا رفتی و با دست کامپیوترو به بابایی و پدر جون مادر جون نشون دادی و هی میگفتی: نی نی. نی نی. بابا اینا کلی خندیدن واسه این عکس العملت. بابا که میخواستت ببردت خونه گریه میکردی و نمیرفتی و هی میگفتی: نی نی. دیگه به توصیکردم و بهت نشون دادم که نی نی نیست. بهت گفتم نی نی رو هاپو خورد. بعدش گفتی: هاپ هاپ و باهامون بای بای کردی و...
5 تير 1393

بازی

تو این ماه باهات زیاد بازی بده، بگیر رو انجام میدادیم. مثلا اسباب بازیات که دستت بود میگفتیم حسنا بده به من میدادی دستم و بعدش منتظر میشدی که من بدم بهت. دالی بازی. : یه روسری میدیم بهت و دقایقی مشغولت میکنه. روسری رو میذاری سرت و بعد برمیداری میگی:دااااااا بعدش هم در دنبالش روسری رو سر خودمون میذاریم و تو میدویی و از سرمون برمیداری میگی: دااااا اسم همه اجسام رو نمیدونی اما میدونی کاربردش چیه. مثلا کنترل رو بر میداری و به تلویزیون نگاه میکنی که روشن شه. از پریز برق خوشت میاد و روشن خاموشش میکنی. این ماه برای عکس گرفتن ازت مصیبیتی میکشیم. چون شدیدا از دوربین خوشت میاد و تا چشمت به دوربین بیفته بهونه میگیری که دوربین رو بدیم دستت. ...
4 تير 1393

الله اکبر گفتن حسنا

دیشب خونتون بودم و وقتی داشتم نماز میخوندم تو هم مثل همیشه سریع اومدی پیشم و مهرو برداشتی البته از دست تو مهرو دستم میگرفتم تا نخوریمش. الله اکبر رو که تکرار میکردم تو هم با هام میگفتی آ اَک. بعد نماز تا یه ساعت هی میگفتی آاَک.
4 تير 1393

حسنا از پرتاب اجسام خوشش میاد

از امروز حرکت جالبی یاد گرفتی که من و مامانی و دایی بهت کلی خندیدیم. حدود ده دقیه ظرف خودت رو پرت میکردی و صدای عجیب غریبی در میاوردی. فکر کنم دیگه پرتاب اجسام برات جالب باشه. خدا کنه این مرحله گذر رو هم به خوبی و خوشی طی کنی و خراب کاری نکنی و وسایل خونمون رو نشکنی  آخه بعضی از بچه ها زیاد تو این مرحله میمونن و عکس العمل اطرافیان بهشون اجازه نمیده که این مرحله رو سریع رد کنن. ...
4 تير 1393

طه دوست حسنا

این آقا پسر ناز، پسرِ پسر عمه مامان(مجتبی) هست و تقریبا سه ماهی از حسنا کوچیکتره. خدا حفظش کنه واسه مامان باباش حسنا و رها(دخترِ دخترعمه راحله حسنا و  تبسم  (دختر دختر عمه ناهید) ...
2 تير 1393