حسناحسنا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

حسنا عزیز مامان و خاله

روز مادر مبارک

چرا مادرمان را عاشقانه باید دوست داشته باشیم؟ چون ما را با درد بدنیامی‌آورد و بلافاصله با لبخند می‌پذیرند چون شیرشیشه را قبل از اینکه توی حلق ما بریزند ، پشت دستشان می‌ریزند چون وقتی توی اتاق پی پی می‌کنیم زیاد با ما بداخلاقی نمی‌کنند و وقتی بعدها توی تشکمان جی جی می‌کنیم آبروی ما را نمی‌برند و وقتی بعدها به زندگی‌شان‌ ترکمون می‌زنیم فقط می‌گویند: خب جوونه دیگه، پش میاد ! چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم سیب می خوام، با صدای بلند می‌گ...
11 ارديبهشت 1393

شب آرزوها

. شب های ما سرشار از آرزوهایی است که  مارا به  نهایت دنیایی می رسانند که با تمام  قلبمان آن  را ساخته ایم. چه خوب است  کوشیدن برای حفظ آرزوهایمان. شب آرزوها مبارک. ایشالله همه به آرزوهاشون برسن. امشب آرزوی مامانی تو بغلشه. خدا حفظ کنه حسنا شیرین رو واسه مامان بابا ...
10 ارديبهشت 1393

حسنا آشغال جمع کن

لقب این روزات آشغال جمع کنه. از ترس تو همیشه باید خونه رو جارو کنیم مبادا یه آشغال رو فرش ببینی و بندازی دهنت.آشغال اگه درشت باشه که راحت با دستات میگری و میندازی دهنت اگه هم کوچیک باشه زبون میزنی!! این کارات خیلی برامون جالبه و همش فکر میکنیم آخه این کارا رو کی به حسنا یاد میده. امروز تولد مامان امیرمهدی بود و رفته بودیم خونشون. با امیر مهدی و اسباب بازیاش بازی کردی. مخصوصا عموفردوس و بازی حروف. البته تو فعلا فقط از شهر خوندش خوشت میمود وقتی موسیقی رو میذاشتیم پخش شه و عمو فردوس میگفت: بازی خوبه بازی خوبه بازی صفا میاره. تو هم انگشتای دستتو تکون میدادی ومعمولا موقعی که شادی این حرکت رو میکنی. هر وقت واست شعر میخونیم دستات رو تکون میدی. امیر...
10 ارديبهشت 1393

حسنا در این روزها

سلام عزیز خاله این روزا بیشتر خونه ما هستی و شدی عضوی از خونه ما و موقع هایی که نیستی دلمون برات تنگ میشه. هر چند وقتایی هم که هستی گاهی اوقات کلافه میشیم. آخه انرژیمون که به اندازه تو نیست. این روزا اسمتو "دار واچوک" گذاشتیم. همون کسی که از دیوار راست بالا میره. همش دوست داری یه تکیه گاه پیدا کنی و بلند شی. پاهاتم نمیتونی کامل زمین بذاری. رو نوک انگشتای پات میمونی و حتی به ناخن پات هم آسیب رسونی. عاشق همین سه پله اتاقم هستی. و موقع هایی که تو هال بازی میکنی سریع  میدویی و میای کنار پله. چند روز پیش پشتی گذاشته بودیم کنار پله که نتونی رد شی. اما همین دو روزه یاد گرفتی که دور بزنی پشتی رو و حتی از پشتی بالا میری. میتونی از پله ها با...
7 ارديبهشت 1393

حسنا مهمون خونه ما

سلام عزیزم دیروز رفتیم پارک (باغ محتشم)رشت، و سرسره بازی کردی. روز خوبی بود. از امروز مامانی میره سرکار و نه ماه مرخصیش تموم شده. تو هم رسما تو مدتی که مامانی نیست پیش مایی. من، پدرجون و مادرجون نوبتی ازت پرستاری میکنیم تا مامانی بیاد. دو روز پیش رفتیم مرکز بهداشت برا قد و وزنت. وزنت هشت و نیم کیلو بود. قد:      دور سر. نسبت به هم سن و سالات قد بلندتری. خانم بهورز میگفت احتمالا جزء دخترای قدبلند باشی.
30 فروردين 1393

بازی حسنا این روزها

سلام خاله جونی این روزا عاشق بازی کردن هستی. امروز من و تو و مامانی با هم بازی کردیم. مامانی تو رو بغل میکرد و قایم میشد و من از پشت دیوار اتاق می یومدم و دالی میگفتیم. یا اینکه تو رو بالا پرت میکردیم و میگفتیم بالا،پایین و ذوق میکردی. تازگیا یاد گرفتی میری تو آشپزخونه و کابینتا رو باز میکنی. مخصوصا قسمتی که مامانی دستمالا رو توش گذاشته یکی یکی درشون میاری. عاشق پریزای خونه هستی. مخصوصا وقتی لامپ رو روشن خاموش میکنی برات جذابیت داره. کنترل تلویزیون رو  برمیداری و وقتی کانال رو خودت تغییر میدی دقت میکنی و لبخند میزنی. هیچ وقت از بازی کردن باهات خسته نمیشیم چون تو با اون خنده های شیرینت به آدم انرژی میدی.   ...
27 فروردين 1393

اولین کتاب حسنا

سلام خاله جون امروز اولین کتاب زندگیت رو برات خریدم. کتاب لمسی"لمس میکنم،حس میکنم و می گویم. کتاب جالبیه و مناسب برا سن تو هست. البته سه ماه مونده هنوز. چون مناسب گروه سنی یک تا دو ساله و تو هنوز نه ماه داری. اما چون شکل ماهی، گوسفند،گاو، خروس و ... داشت برات خریدم چون ایرن روزا ما صدای این حیوانات رو در میاریم و تو خیلی خوشت میاد. مثلا وقتی لجبازی میکنی تا میگیم قوقولی قوقو، ماما، بع بع و ... ذوق میکنی. تو این کتابم عکس این حیوانات و پارچه ای از جنس پوست بدنشون چسبونده شده. امروز که کتاب رو دادم دستت از صفحات رنگیش خوشت اومد و کتاب رو میکشیدی. مامانی فعلا کتاب رو گذاشته تو قفست. چون الان تو عاشق خوردن کتابی و هر چیزی میبینی اول باید ت...
24 فروردين 1393