حسناحسنا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره

حسنا عزیز مامان و خاله

شکوفه ی 5ماهه مامان

  حسنای قشنگم گذشت و گذشت تو پنج ماهه شدی و قدم به روزهای ماه ششم گذاشتی و من منتظرم که تو ملوس مامان بتونی چهار دست و پا راه بری. توی ماه پنجم تو تونستی از پشت به شکم برگردی و آروم آروم سر تو بالا نگه داری آخه اول که به شکم بر میگشتی سرت پایین بود اما روزهای آخر ماه پنجم کاملاً سر تو بالا نگه می داشتی و فقط وقتی میخواستی تلاش کنی پاها تو به جلو بکشی سر تو پایین می ذاشتی، تازه بعضی وقتا هم به زبون خودت با ما حرف می زدی و می گفتی آ، اُ، پ  و برای حرف زدن لباتو به هم می چسبوندی. هر روز صبح که با صدای تو از خواب بیدار میشم و تو رو کنارم می بینم حس شیرینی همه وجودمو فرا میگیره. تو که اومدی دنیام به شکل دیگست. دیگه مثل گذشته همه...
5 دی 1392

مهمونای مامانی: آش رشته

سلام خاله جونی امروز کلی مهمون داشتین. خاله بمانی و دختراش: دختر خاله راحله و جمیله و پسراشون امیر مهدی و مبین. عروس خاله: نیروه و دختر بامزش،نورا خاله صغری و عروسش و دخترش شیوا عمه و دختر عمه راحله و دخترش رها مامانی امروز آش رشته درست کرده بود واسه مهمونا که به اتفاق هم نوش جان کردیم شمام که همچنان فرنی میخوری و موقع فرنی خوردن خیلی بامزه میشی و قاشق اول تموم نشده دهنتو باز میکنی و منتظر بعدی میشی. امروز زیاد اذیتمون نکردی چون مهمونا اکثرا نگهت میداشتن. مخصوصا دختر خاله جمیله و عروس خاله نیره که همش تو رو تو ننو تکون میداد و خوب خوابیدی. این روزا مامانی واست شعر خرگوش من چه نازه/گوشاش چقدر درازه/مثل بخاری گرمه/هم خو...
5 دی 1392

سلام به عسل شیرین تر از جانم

  عسل مامان امروز صبح که از خواب بیدار شدی تا پنج دقیقه با پتوت بازی کردی و از خودت صداهای گوناگون در آوردی. قبلا به بچه ها اینطوری دقت نمی کردم، هر روز با به شگفتی، با به حرکت جدید رو به سوی بالندگی. این هفته برات شعر لی لی حوضک رو می خونم و تو حسابی ذوق می کنی گاهی هم اتل متل توتوله رو می خونم و تو با لبخند به من نگاه می کنی حتی اگه در حال گریه هم باشی گریتو قطع می کنی و بهم نگاه می کنی. حالا که وارد پنج ماهگی شدی حسابی از غریبه ها می ترسی و جیغ می زنی و گریه می کنی، مخصوصاً اگه همون اول بغلت کنن. امروز تو کتاب خوندم که این رفتارت نشانه سلامتته و هیچ مشکلی نیست فقط باید بیشتر تو رو بیرون ببرم تا دوستان و آشنایان رو ببینی و دیگ...
5 دی 1392

یلدا

سلام عزیزم امسال بلندترین شب سال رو در کنار تو بودیم و تو با حضورت جمع خونوادمون رو شادتر و شیرینیشو بیشتر کردی. هر چند امسال نمیتونستی از خوردنیای یلدا چیزی بخوری اما تو رو نشوندیم رو هندونه یلدا و ازت عکس گرفتیم!!! امیوارم سالیان سال یلداهای شیرین خونواده مون کنار هم شاد و خرم باشن. یلدا بر همه مبارک   ...
2 دی 1392

اولین دلنوشته بابایی

  حسنای من تو یگانه لبخند خدا بودی که از عمق وجودم به آن پی بردم. تو نشانه این بودی که خداوند هنوز به من امیدوار است. حسنای من! نگاه کردن تو نگاه به گذشته ی خود و دلگرم به افق های دور است. تو یادگار لحظات پر محبتی. تو مایه ی شگفتی و ستایشی. حسنای بابا! تو بی شک مثل همه ی آیت های الهی، معجزه بزرگی هستی که فهم آن به درک ما نیمی گنجد. چگونه باید دوستت داشته باشم که خداوند نیز ما را دوست داشته باشد. حسنای من! به مصداق شعر شاعر بزرگ که فرموده است:"کار ما شاید این است که به بسان گل نیلوفر و قرن/پی آواز حقیقت برویم" هدیه ی خدا رازهای مگوی خداست و تو هدیه ی عظیم خدایی و در تو آسایش بزرگی برای ماست. آنچه که باعث رشد و تعالی ماست ...
2 دی 1392

اولین دلنوشته مامان برای ملوسکم

تقدیم به حسنای عزیزم دختر ملوسم 4 ماهه که تو قدم به زندگی من و بابا گذاشتی. چه لحظات شاد و دل انگیزی رو باهم می گذرونیم. روزها و شب هایی که تصورش رو نمی کردم، شب های شب بیداری برای گریه های کولیکی ات، روزهای خوشحالی کنار دخملی که اوایل همش زور می زد. چه زیبا بود اول بار که لبخند زدی، اول بارکه خزیدی، اول بار که نگاهم کردی، چه دل انگیز بود اول بار که دیدمت، لحظه ای که قابل وصف و نوشتن نیست. بعد از 9 ماه انتظار، بعد از 4 ساعت در اتاق عمل و ریکاوری بودن.  تو امروز یعنی همه ی دنیای من، همه ی رویای من. امروز آرزوهایم در بالندگی تو خلاصه میشه. تو را چون باد و باران دوست دارم            &nb...
16 آذر 1392

غذای کمکی حسنا

سلام خاله جونی. چند روزی میشه که مامانی شروع کرده به دادن غذای کمکی بهت. آخه همه علایم برای شروع خوردن غذای کمکی رو نشون میدادی. وقتی خوردنی میدی چشاتو درشت میکردی و میخواستی با دست بگیری و بخوری. مامانی واست چند روزه فرنی درست میکنه و تو با شدت و هیجان تمام میخوری و من عاشق این تند تند خوردنت هستم. مامانی هم خیلی ذوق میکنه از این اشتهات. دستو پاتو تکون میدی و قاشق اولی تموم نشده منتظر بعدیش میمونی. امروز که رفته بودیم خونه دختر خاله جمیله مهمونی هر چی شیر میخوردی باز گشنت بود مامانی گفت حسنا الان فرنی میخواد. بعدش رفتیم خونتون و مامانی یه فرنی خوشمزه واست درست کرد و خوردی. البته از بس با حرص و ولع میخوردی که منم هوس کردم و یکم از فرنیت رو خ...
16 آذر 1392

4ماه و 10 روز

سلام خاله جونی مامانی دیگه رسما واست دفتر خاطرات تهیه کرده و میخواد خاطراتت رو خودش ثبت کنه. از این به بعد کار خاله هم راحت تر میشه. البته من همچنان به عنوان همکار افتخاری مامانی در خدمت شما هستم. مامانی امروز گفت دوربین رو بده بهم تا از حرکت جدید حسنا فیلم بگیرم اولش کلی خندیدم گفتم مگه حسنا کاراته کار میکنه و ... اما واسه خنده گفتم منظور مامانی رو میدونستم. مامانی گفتش که به پشت برمیگردی میخواست از این توانایی جالبت فیلم بگیره. آخه ثبتش تو این روزا ارزش داره بعد چند روز دیگه این عادی میشه یه توانایی جالب دیگه بهمون نشون میدی.  تو همین صحبتا بودیم که دیدیم داری حرکت قشنگه رو میری که یهو مامانی گفت زود زود دوربین رو بیار!...
8 آذر 1392

حسنا در این روزها

سلام خاله جونی جدیدا رفتارای عجیبی نشون میدی. مثلا میگن که لوسی چون هر وقت مامانی ازت دور میشه جیغ و داد راه میندازی البته بعضیام میگن که وابسته به مامانی شدی. قبلا راحت بغل دیگران میرفتی و مهربون بودی. اما الان کسایی که نمیشناسی رو میبینی گریه میکنی. مثلا بعد چند روز که نیومده بودی خونمون وقتی پدرجون و داییا رو دیدی گریه کردی. گفتیم ای وای حسنا رو شما رو کم دیده نمیشناسه اما من و خانم جون که تقریبا هر روز بهت سر میزدیم رو میشناختی. فامیلای دیگمون رو هم به همین صورت. به اصلاح غریبی میکنی باهاشون مخصوصا اگه خواب باشی و بعد بیدار شدن یه غریبه رو ببینی خیلی بدجور گریه میکنی. مامانی برده بودت خونه دحتر خاله راحله. اولش خواب بودی بعد ...
4 آذر 1392