حسناحسنا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره

حسنا عزیز مامان و خاله

سوپ خورون

حسنا جون این روزا داری با طعم غذاهای مختلف آشنا میشی. مامانی به ترتیب غذاهای مختلف بهت میده اولش یکی دو هفته ای فرنی، بعدش حریره بادام، الان سوپ .... خیلی غذا خوردن رو دوست داری و وقتی میبینی که ما داریم چیزی میخوریم بی تابی میکنی و میخوای خودت رو به سفره برسونی. مخصوصا که الان که دیگه میتونی سینه خیز بیای. ظرف چند ثانیه خودت رو میرسونی پیش سفره و سفره رو با دستات میکشی! اینهام عکس سوپ خوردن امشبته. اجازه نمیدادی مامانی بعت غذا بده تند و تند بشقاب رو میکشیدی و میخواستی خودت تند بخوریش! مامانی هی میگفت صبر کن دیگه من دارم بهت میدم. اما تو خیلی خیلی سوپ رو دوست داشتی. البته موقع خوردن بیشتر غذاها اینطوری. حتی دارو هاتم با اشتهای کامل میخور...
19 بهمن 1392

یاد و خاطره مامان بزرگ زنده باد

امروز سالگرد مامان بزرگ مامانی بود. مامان بزرگی که یادش همیشه و همه جا واسمون زنده است. این قدر خاطره هاش زیاده که همیشه یادش میافتیم. وقتی غذایی درس میکنیم وقتی یادمون میاد که نباید اسراف کنیم و باقی مونده غذا رو میشه در یه جای دیگه باز قابل استفاده است. مخصوصا کاربردش تو آش ترشای مامان بزرگ! دوست داشتن طبیعت و سرسبزی که حالا وقتی نیست تو وجود نوه هاش خودشو نشون داده.  عاشق مهمونی و جمع کردن همه فامیل کنار هم. امروز که مراسم سالگرد تو خونه مامان بزرگ بود خاله ها و دخترخاله ها جمع بودن. من بعد مراسم رفتم و باز همه نشسته بودن. مامانی بعد مراسم دوست داشت باز بمونه بهش گفتم از اینکه همدیگه رو نگاه کنین خوشتون میاد چرا جای ...
18 بهمن 1392

حسنا جوجوی 6ماهه مامان و بابا

گل نازم نیم سالگیت مبارک. تو اومدی و روزها و هفته های زندگیمون قشنگ تر شد. تو اومدی و امید شدی واسه اینکه آینده رو بهتر و با گامهای محکم تر بسازیم. ترس عجیبی همه وجودمو فرا میگیره وقتی به این مسئله فکر میکنم که اگه زمونه نخواد من کنارت باشم. تو که اومدی وابستگیم به دنیا صد برابر شد تو شدی طلوع صبحم و غروب شبم تو شدی بود و نبودم، همه وجودم. خدایا همه ی پدر مادرها رو واسه بچه هاشون نگه دار«آمین».   ...
18 بهمن 1392

بابا مامان گفتن حسنا

 سلام حسنا جونی دیشب اولین بار چند بار پشت سر هم گفتی بابا /بابا/ اولش میگفتی «ها» بعد پشت سرش میگفتی«بابا». اما مفهوم بابا رو فعلا متوجه نمیشی. امشب هم چند بار گفتی «ماما» امروز صبح مامانی بردت مرکز بهداشت.   وزن:هفت کیلو و چهارصد گرم. قد:67سانتیمتر دور سر:دو و نیم. واکسن فلج اطفال خوردی و واکسن سه گانه و هپاتیت به پات زدن عصر هم چون سرما خورده بودی مامان بابا بردنت دکتر. امشب اومدی خونمون یه کم بی قرار بودی و پاهات رو سفت نگه میداشتی دیگه مثل شبای قبل پاهاتو تکون نمیدادی. وقتی پاهات به جایی میخورد گریه میکردی و ادم دلش برات کبابا میشد که درد داری.   کادوی دایی جون به ح...
18 بهمن 1392

حسنا شکلک در میاره

این روزا حسنا لباتو به هم میزنه و صدا در میاره. یه جورایی مثل شکلک در آوردن انگاری از این کارش خیلی خوشش میاد. قبلا ما وقتی این حرکت رو انجام میدادیم با دقت نگامون میکرد اما این ماه خودش دیگه میتونه این کارو انجام بده.   ...
18 بهمن 1392

تکامل حسنا خانم تا امروز

حسنا جوجوی مامان این روزها با کمک میشینه، اگه چیزی جلوش باشه مثل جغجغه تلاش میکنه و اونو بر میداره. اسباب بازیها و از این دست به اون دست میده و البته هر چی تو دستش باشه میبره به سمت دهنش. امروز وقتی از خواب بیدار شدی برای اولین بار گفتی «با» این روزها راحت غلت میزنی و وقتی تو رو ایستاده نگه می داریم جست و خیز میکنی و بالا و پایین می پری. سه شنبه 1بهمن 92   ...
18 بهمن 1392

آلبوم عکس بچگی های مامانی

سلام خاله جونی از وقتی به دنیا اومدی همش داریم مقایسه میکنیم تو رو با اطرافیانت که شبیه کی هستی. چشات، لپات، موهات، دستات و حتی ناخنات رو... اما خب باید تو رو با با بچگیای اطرافیان مقایسه کنیم. آلبوم عکس مامانی از موقعی که به دنیا اومده بودی مفقود شده بود. اما چند روز پیش پیداش کردیم و به نظرمون که شبیه بچگیای مامانی هستی. اینم عکسای مامانی   مامانی و خانم جون مامانی خانم جون و پدر جون مامانی و دخترعمه راحله مامان بزرگ مامانی (یادش بخیر پله آبجی صداش میکردیم و خیلی مامانی رو دوست داشت. یه روز سرد بارونی ما رو تنها گذاشت و رفت پیش خداش واسه شادی روحش یه صلوات بفرستین.) ...
18 بهمن 1392

حسنا و اولین برف زندگیش

سلام جوجوی خاله نمیدونی وقتی برای اولین برف رو دیدی چه ذوقی میکردی. با تعجب به اطرافت که همه جا سفید پوش شده بود نگاه میکردی. چشات برق میزد از خوشحالی. اما مامانی همش عجله میکرد و میگفت سریع عکس بگیریم حسنا سرما میخوره! بعد از اینکه برگشتیم خونتون برای اولین بار دادا گفتی. انگاری فهمیده بودی مفهوم دادا رو با دیدن برف. این هم از عکسای نازت   ...
18 بهمن 1392

اولین برف

سلام حسنا جوجو دیروز برای اولین بار تونستی برف رو ببینی. دو روزه رشت برف سنگینی اومده. البته مامانی تو رو از خونه بیرون نیاورده و گفت برفو از پنجره به حسنا نشون دادم چون ترسیدم حسنا سرما بخوره. فردا و پس فردام احتمالا برف بیاد. امروز میخواستم ازت عکس بگیرم که مامانی قول فردا رو داده.
12 بهمن 1392