حسناحسنا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

حسنا عزیز مامان و خاله

خلاصه فصل2

1404/10/26 6:17
نویسنده : خاله
108 بازدید
اشتراک گذاری

سطوح زندگی روانی

فروید با کاوش در ناهشیار و تأکید بر اینکه افراد عمدتاً توسط نیروهایی که از آنها آگاهی کم یا هیچ ندارند، تحت تأثیر قرار می‌گیرند، یکی از بزرگ‌ترین خدمت‌هایش به نظریه شخصیت بود. او زندگی روانی رو به سه سطح تقسیم کرد:

  1. ناهشیار کامل
  2. ناهشیار نیمه‌هشیار
  3. هشیار

این سطوح به منظور درک بهتر فرایندهای روانی انسان ارائه شدند، البته فروید خودش هم می‌گفت این مکان‌ها واقعی نیستند، بلکه مفاهیمی فرضی هستند.

ناهشیار، مثل یه جعبه پنهان در ذهنمونه که تمام احساسات، میل‌ها و غرایزی رو داره که ما ازشون نمی‌دونیم یا نمی‌خوایم بفهمیم. این چیزها می‌تونن خیلی قوی باشن و ما رو بدون اینکه احساسشون کنیم، تحت تأثیر قرار بدن. فروید می‌گفت ناهشیار فقط از طریق چیزهایی مثل رؤیاها، خطاها و فراموشی‌ها قابل درکه. یه سانسور در ذهنمون وجود داره که مانع می‌شه تا چیزهای ناخوشایند وارد ذهن هشیارمون بشن، اما این احساسات می‌تونن با تغییر شکل وارد بشن، مثل اینکه عصبانیت به صورت محبت بیش از حد نمایش داده بشه. فروید همچنین معتقد بود که بخشی از ناهشیارمون از تجربیات موروثی نسل‌های قبلمون سرچشمه می‌گیره. به طور کلی، ناهشیار هیچ وقت خاموش نیست و همیشه سعی می‌کنه تا احساساتش رو به شکل‌های مختلف نشون بده.

سطح نیمه هشیار مثل یه میان‌بره بین ذهن هشیار و ناهشیار. چیزهایی که الان فراموش کردیم ولی با یه تلاش کوچیک یادمون می‌آین، یا چیزهایی که از ناهشیارمون عبور کردن ولی به شکل تغییر شکل یافته، تو این سطح قرار دارن. فروید می‌گفت این سطح از دو جا پر می‌شه: یا از چیزهایی که الان دیدیم ولی فراموش کردیم، یا از احساساتی که از ناهشیارمون سر بیرون کشیدن ولی به شکلی که ما اضطراب نکنیم. بعضی از این چیزها هرگز به ذهن هشیارمون نمی‌رسن، چون اگر برسن ممکنه اضطرابمون زیاد بشه. ولی بعضی‌ها می‌تونن وارد بشن، مثلاً از طریق رؤیا، خطاها یا شوخی‌های غیرمعمول.

هشیار مثل چراغیه که الان الان چیزهایی رو نشون میده که ما درکشون کردیم. فروید می‌گفت هشیار فقط سطح کوچیکی از ذهنمونه و بقیه چیزها یا تو نیمه هشیار یا ناهشیار هستن. چیزهایی که تو هشیارمون هستن یا از دنیای بیرون اومدن (مثل چیزهایی که الان می‌بینیم یا می‌شنویم)، یا از درون ذهنمون، از نیمه هشیار یا ناهشیار، به شکلی که ما اضطراب نکنیم، وارد می‌شن. فروید یه مقایسه خیلی جالب داشت: مثل یه سالن بزرگ ناهشیار که چیزهای ناخوشایند توشه، یه نگهبان (سانسور) می‌تونه بعضی‌ها رو برمی‌گردونه و بعضی‌ها رو به اتاق کوچیک نیمه هشیار بفرسته. ولی فقط چیزهایی که خیلی تغییر شکل کردن می‌تونن به اتاق هشیار برسن.

حوزه های عمل ذهن فروید برای اینکه کارکرد ذهن رو بهتر توضیح بده، سه بخش فرضی به نام‌های «اید»، «ایگو» و «سوپرایگو» رو معرفی کرد که جایگزین مدل قبلی نشدن، بلکه مکملش بودن. این بخش‌ها جسمی نیستن، بلکه وظیفه دارن؛ مثلاً اید کاملاً ناهشیاره و غریزه‌ایه، در حالی که ایگو مثل واسطه بین سطوح هشیار و ناهشیار رفت و آمد می‌کنه تا تعادل رو حفظ کنه و سوپرایگو هم که وجدانمونه، نیمه‌هشیار و ناهشیاره.

«اید» همون بخش کاملاً ناهشیار و وحشیِ ذهن ماست که مثل یه نوزاد فقط دنبال لذت و راحتی خودشه و اصلاً به واقعیت یا اینکه چیزی ممکنه یا نه، کاری نداره. این بخش غیرمنطقیه و حتی می‌تونه دو تا حرف متضاد رو همزمان بزنه (مثلاً هم کسی رو دوست داشته باشه هم آرزوی نابود کردنش رو)، چون خوب و بد رو نمی‌فهمه و فقط می‌خواد نیازهاش رو فوراً برطرف کنه. اید ثابته و با گذشت زمان عوض نمی‌شه، واسه همین برای زنده موندن و ارتباط با دنیای بیرون، نیاز به «ایگو» داره که بهش کمک کنه.

«ایگو» همون بخش منطقی و واقع‌بینِ ذهن ماست که از دل اید درمیاد و واسط ما با دنیای بیرون می‌شه. برعکس اید که فقط دنبال لذته، ایگو «اصل واقعیت» رو در نظر می‌گیره و سعی می‌کنه بین خواسته‌های کورکورانه اید، قوانین سخت‌گیرانه سوپرایگو و شرایط دنیای واقعی، یه جور سازش برقرار کنه. کارش خیلی سخته چون از سه طرف تحت فشاره و همین باعث می‌شه مضطرب بشه و از مکانیزم‌های دفاعی استفاده کنه. فروید ایگو رو به یه سوارکار تشبیه کرده که سعی داره اسب قدرتمند ولی بی‌نظم (اید) رو کنترل کنه؛ گاهی موفق می‌شه و گاهی نه، اما انرژی‌اش رو هم از همون اسب می‌گیره.

سوپرایگو یه جورایی مثل وجدان خودمون تو روان‌شناسیه. یه چیزی که بهمون میگه چه کارا رو نباید بکنیم و چه کارایی رو باید انجام بدیم، و همیشه دنبال کماله! این وجدان از درون خودمون شکل می‌گیره، نه از دنیای بیرون.سوپرایگو دو تا بخش داره: یکی وجدان که می‌ترسونتت از اینکه تنبیه بشی، و یکی ایگوی آرمانی که بهت انگیزه می‌ده کارای خوب رو انجام بدی. اگه سوپرایگوت خوب رشدیده باشه، می‌تونه تکون‌های ناخوشایندمون رو کنترل کنه، ولی خودش نمی‌تونه این کارو بکنه، فقط به ایگومون دستور می‌ده. اگه ایگوت خلاف چیزی که سوپرایگوت می‌خواد عمل کنه، احساس گناه می‌کنی، و اگه نتونی به حد انتظاراتش برسی، احساس حقارت می‌کنی.در کل، سوپرایگو خیلی سخت‌گیره و به خشنودی خودمون اهمیت نمی‌ده، فقط می‌خواد همه چی بی‌نقص باشه. البته، همیشه هم ممکنه خواسته‌هاش عملی نباشن، ولی با این حال، مثل اید، به این موضوع توجهی نمی‌کنه.

پویش های شخصیت

فروید فکر می‌کرد که ما آدما همیشه یه نیروی محرک داریم که باعث می‌شه کارها رو انجام بدیم. این نیروها می‌خوان لذت ببرن و از استرس و ناراحتی دوری کنن. انگار یه موتور داریم که با انرژی درونی‌مون کار می‌کنه و ما رو به جلو می‌بره. این انرژی از نیازهای اصلی‌مون مثل غذا، امنیت و عشق می‌آد. پس در واقع، همه کارایی که انجام می‌دیم، ریشه در این انگیزه ها و تلاش برای رسیدن به یه حال خوب داره.

سائق‌ها چیه؟ فروید یه کلمه آلمانی به اسم “ترید” رو برای این‌ها به کار می‌برد که یعنی یه جور نیروی درونی که ما رو به حرکت وادار می‌کنه. انگار یه جور تکانه‌ایه که همیشه توی وجودمون هست و نمی‌تونیم ازش فرار کنیم. فروید می‌گفت این سائق‌ها رو می‌شه توی دو دسته کلی جا گذاشت: یکی میل جنسی (که اون رو لیبید هم می‌گفت) و یکی هم میل به پرخاشگری. این سائق‌ها از اید (همون بخش ناخودآگاه و خواسته‌های اولیه) میان، ولی ایگو (همون بخش منطقی و واقع‌بین) سعی می‌کنه کنترلشون کنه. هر سائق یه نیروی خاص داره، یه منبع (یعنی جایی که این نیرو ازش می‌آد)، یه هدف (یعنی دنبال لذت و کم کردن تنش باشه) و یه شیء (یعنی چیزی که بهش کمک می‌کنه به هدفش برسه). در کل، سائق‌ها مثل یه موتور دارن که ما رو به جلو می‌برن!

سائق جنسی

سائق جنسی یا همون لیبید، فقط به اندام تناسلی مربوط نمیشه! فروید میگه این سائق، دنبال لذت و کم کردن تنش جنسیه، ولی این لذت میتونه از جاهای مختلف بدن مثل دهان و مقعد هم به دست بیاد. یعنی هر چیزی می‌تونه منبع لذت جنسی باشه! این سائق خیلی انعطاف‌پذیره و می‌تونه به شکل‌های مختلف خودش رو نشون بده، از خودارضایی گرفته تا عشق و حتی سادیسم (لذت از آزار دادن دیگران) و مازوخیسم (لذت از درد).وقتی بچه هستیم، بیشتر به خودمون علاقه داریم و دنبال لذت بخشیدن به خودمون هستیم، به این میگن خودشیفتگی اولیه. بعد که بزرگ می‌شیم، این علاقه به خودمون کم میشه و به دیگران، مخصوصاً به کسی که ازمون مراقبت می‌کنه (معمولاً مادر) علاقه‌مند می‌شیم. و در نهایت، توی نوجوانی دوباره به خودمون و ظاهر خودمون بیشتر اهمیت میدیم. عشق هم یه جور لیبیدِ که به سمت یه نفر دیگه کشیده میشه، و گاهی اوقات هم با خودشیفتگی درهم آمیخته میشه، یعنی عاشق کسی میشیم که آرزوی داشتنش رو داریم.

مازو خیسم

مازوخیسم هم مثل سادیسم یه چیز کاملاً بد نیست! فروید میگه همه ما یه مقدار کوچیک مازوخیست تو وجودمون داریم، یعنی از درد یا تحقیر شدن لذت می‌بریم. ولی اگه این لذت به یه حدی برسه و هدف اصلی ازش، آزار دادن خودمون یا دیگران باشه، اون وقت میشه یه انحراف. تفاوت مازوخیست با سادیسم اینه که مازوخیست می‌تونه خودش رو آزار بده و به کسی نیاز نداره، ولی سادیسم برای اینکه لذت ببره، باید یه نفر دیگه رو پیدا کنه که آزارش بده. به همین خاطر هم سادیسم‌ها بیشتر به دیگران وابسته هستن.

پرخاشگری

فروید بعد از جنگ جهانی اول و از دست دادن دخترش، به این نتیجه رسید که پرخاشگری یه نیروی خیلی قوی تو وجودمون هست، درست مثل سائق جنسی. به نظرش، هدف این سائق اینه که ما رو به یه حالت بی‌حس و بی‌جان برگردونه، یعنی در نهایت نابودمون کنه! البته پرخاشگری هم مثل سائق جنسی، شکل‌های مختلفی داره، از مسخره کردن آدما گرفته تا لذت بردن از رنجشون.فروید میگه این سائق پرخاشگری تو همه ما وجود داره و دلیل خیلی از اتفاقای بد دنیا مثل جنگ و آزار و اذیت هم هست. برای همین، ما مجبوریم با قوانین و اخلاقیاتی که داریم، این سائق رو کنترل کنیم. مثلاً، اینکه بهمون یاد میدن همسایه رو مثل خودمون دوست داشته باشیم، یه جور واکنش به این سائق پرخاشگره. در کل، یه جنگ دائمی بین سائق‌های زندگی و مرگ تو وجودمون هست، ولی هر دو باید با واقعیت‌های دنیای بیرون کنار بیان و تمایلاتمون رو کنترل کنن.

اضطراب

اضطراب چیه؟ فروید میگه اضطراب یه حالت عاطفی بد و ناخوشاینده که با یه حس بد تو بدنمون همراهه و بهمون هشدار میده که یه خطری در حال رخ دادنه. این حس بد معمولاً مبهمه و نمی‌تونیم بفهمیم دقیقا مشکل چیه، ولی بازم حسش می‌کنیم.فقط ایگو (همون بخش منطقی خودمون) می‌تونه اضطراب رو حس کنه، ولی اید (خواسته‌های ناخودآگاه) و سوپرایگو (وجدان) و حتی دنیای بیرون هم می‌تونن باعث اضطراب بشن. سه نوع اضطراب داریم: اضطراب روان‌رنجور (که از ترس نابود کردن والدها نشأت می‌گیره)، اضطراب اخلاقی (که از تعارض بین ایگو و سوپرایگو به وجود میاد) و اضطراب واقعی (که از خطر واقعی در دنیای بیرون ناشی میشه).در کل، اضطراب یه جورایی مثل یه زنگ خطر عمل می‌کنه و بهمون کمک می‌کنه تا از خطرها دوری کنیم و برای مقابله باهاشون آماده بشیم. اگه اضطراب نبود، ایگوی ما نمی‌تونست از خودش محافظت کنه و خیلی از رفتارهای دفاعی ما هم به خاطر همین اضطرابه که شکل می‌گیرن.

مکانیزم های دفاعی

فروید می‌گفت که وقتی احساساتمون خیلی دردناک یا آزاردهنده‌ان، ناخودآگاه یه سری ترفند به کار می‌بریم تا ازشون فرار کنیم یا اثرشون رو کم کنیم. به این ترفندها می‌گن مکانیزم‌های دفاعی. همه ما از این ترفندها استفاده می‌کنیم، ولی اگه خیلی زیاد به کارشون بدیم، ممکنه به رفتارهای وسواسی یا حتی روان‌رنجور منجر بشن.چون برای استفاده از این مکانیزم‌ها باید انرژی روانی صرف کنیم، هر چی بیشتر ازشون استفاده کنیم، انرژی کمتری برای لذت بردن و رسیدن به خواسته‌هامون باقی می‌مونه. این کار رو ایگو (همون بخش منطقی خودمون) انجام می‌ده تا از برخورد مستقیم با خواسته‌های ناخودآگاه و احساسات دردناک جلوگیری کنه و از خودش در برابر اضطراب محافظت کنه. چند تا از این مکانیزم‌های دفاعی عبارتند از: سرکوبی (یعنی فراموش کردن یه خاطره بد)، واکنش وارونه (یعنی انجام کاری که برعکس احساساتمون هست)، جابجایی (یعنی تخلیه خشممون روی یه نفر دیگه) و خیلی دیگه.

سرکوبی

سرکوبی مهم‌ترین ترفندیه که ناخودآگاهمون برای محافظت از خودمون به کار می‌گیره. وقتی یه فکر یا احساسی خیلی آزاردهنده‌ست، ایگو (همون بخش منطقی خودمون) اون رو به ناهشیار می‌فرسته، یعنی طوری که دیگه بهش فکر نکنیم.خیلی از این سرکوب‌ها برای همیشه ادامه دارن. مثلاً، یه دختری ممکنه همیشه حسادتش رو به خواهرش سرکوب کنه، چون فکر می‌کنه این حسادتش باعث میشه احساس بدی داشته باشه. در واقع، جامعه هم اجازه نمیده که همه احساساتمون رو آزادانه ابراز کنیم، و اگه بچه‌ها رو به خاطر این احساسات تنبیه کنیم، یاد می‌گیرن که وقتی این احساسات رو دارن، مضطرب بشن.بعدش چی میشه به این احساسات سرکوب شده؟ فروید میگه چند تا احتمال وجود داره: یا همون‌طور سرکوب شده باقی می‌مونن، یا سعی می‌کنن به سطح آگاهی بیان ولی اضطراب زیادی ایجاد می‌کنن، یا اینکه به شکل‌های دیگه خودشون رو نشون میدن، مثلاً به صورت علائم جسمی، خواب‌ها، یا لغزش‌های زبون. مهم اینه که این تغییر شکل‌ها باید طوری باشن که ایگو رو فریب بدن و متوجه نشه که این احساسات سرکوب شده هنوز دارن تاثیر میذارن.

واکنش وارونه

گاهی اوقات، احساسات ناخوشایند یا کارهایی که نباید انجام بدیم، به شکل عکسش خودشون رو نشون میدن. مثلاً یه نفر ممکنه به شدت از یه نفر بدش بیاد، ولی به خاطر اینکه نباید اینو بگه، رفتارش رو طوری نشون بده که انگار خیلی دوستش داره. این یه جور مکانیسم دفاعیِ که برای اینکه از اضطراب و ناراحتی دور بمونیم، بهش پناه میبریم. مثل اینکه یه چیزی رو پنهان کنیم و به جاش یه چیز دیگه رو به نمایش بذاریم.

جابجایی

جابجایی یعنی اینکه خشم یا احساسات بد خودمون رو به جای اینکه به همون کسی که باید، نشون بدیم، به یه چیز دیگه یا یه نفر دیگه منتقل کنیم. مثلاً اگه از هم اتاقی‌مون عصبانیمون گرفت، به جای اینکه باهاش بحث کنیم، عصبانیت رو روی یه گربه یا حتی یه اسباب‌بازی خالی کنیم. اینجوری احساساتمون رو تخلیه می‌کنیم، ولی به شکل دیگه‌ای. فروید میگه این یه جور تغییر شکل دادن به احساسات هست که باعث میشه تکونه‌های اصلی‌مون پنهان بمونن.

خودارضایی

خودارضایی هم مثل بقیه مکانیسم‌های دفاعی، یه جورایی یه راه فرار از احساسات ناخوشاینده. فروید میگه گاهی اوقات، امیلی که به نظرش آسیب‌رسونه یا نباید داشته باشیم، توی خواب‌ها به شکل‌های دیگه‌ای ظاهر میشن. مثلاً، ممکنه یه نفر آرزو کنه پدرش بمیره، ولی این آرزو توی خوابش به صورت یه سگ که زیر چرخ ماشین میره، نشون داده میشه. این یه جور جابجاییه که باعث میشه احساسات واقعی‌مون رو پنهان کنیم و ازشون فرار کنیم.

تثبيت

تثبیت یعنی اینکه یه نفر به جای اینکه به جلو حرکت کنه و مراحل زندگی‌ش رو پشت سر بذاره، یه جورایی گیر می‌کنه به یه مرحله قبلی. انگار که یه کم ترسیده از اینکه به مرحله بعدی بره و ترجیح میده همون جایی بمونه که احساس امنیت بیشتری می‌کنه. مثلاً، یه نفر ممکنه همیشه عاشق خوردن سیگار باشه یا خیلی به تمیزیش اهمیت بده، چون یه جورایی گیر افتاده توی یه مرحله قبلی از رشدش. این یه راه برای اینکه از استرس و نگرانی فرار کنیم و یه جور آرامش کاذب داشته باشیم.

واپس روی

واپس روی یعنی اینکه وقتی یه آدم بزرگ میشه، توی شرایط سخت و استرس‌زا، یهو برمی‌گرده به رفتارهای بچگی‌ش. مثل اینکه یه بچه که از شیر گرفتن گرفته، دوباره بخواد شیشه شیر بگیره وقتی یه خواهر یا برادر کوچیکتر داره. یا یه بزرگسال که تحت فشاره، یهو برگرده خونه مامانش یا یه وضعیت جنینی به خودش بگیره. این یه جور فراره از استرس و اضطرابه، یه جور برگشتن به یه زمانی که احساس امنیت بیشتری می‌کردیم. با این حال، این برگشت معمولاً موقتیه، برعکس تثبیت که یه جور گیر کردن دائمی به یه مرحله قبلیه.

فرافکنی

فرافکنی یه جور گول‌زدن خودِ خودِ ماست! یعنی وقتی یه احساس یا فکر ناخوشایند داریم که نمی‌خوایم قبولش کنیم، به جای اینکه قبولش کنیم، به یه نفر دیگه یا یه چیز دیگه نسبت می‌دیم. مثلاً، یه مرد ممکنه از یه خانم مسن بدش بیاد، ولی در واقع، توی ناخودآگاهش یه جور علاقه‌ای به اون خانم داشته باشه. برای اینکه از این فکر بدش نیاد، به خودش میگه که این خانم مسنه و من ازش خوشم نمیاد. اینجوری یه کم احساس بهتری داره، ولی در واقع داره خودش رو فریب میده. بعضی وقتا هم این فرافکنی خیلی شدید میشه و به جنون می‌رسه، که توش آدم فکر می‌کنه همه دارن بهش آسیب می‌زنن و حسادت می‌کنن.

درون فکنی

درون‌فکنی یعنی اینکه ما یه جورایی خودمون رو با آدم‌های دیگه یکی کنیم، مخصوصاً آدم‌هایی که به نظرمون باارزش و باهوشن. مثلاً یه نوجوان ممکنه رفتارهای یه بازیگر رو تقلید کنه یا سبک زندگی یه ورزشکار رو قبول کنه، تا احساس کنه خودش هم باارزشه و بهتره. این یه جور راه برای اینکه احساس بهتری نسبت به خودمون داشته باشیم و احساس کمبودمون رو کمتر کنیم. حتی بچه‌ها وقتی کوچیکن، ارزش‌های پدر و مادرشون رو تو وجودشون جا می‌دن تا احساس امنیت کنن و فکر کنن درست کار می‌کنن.

والایش

والایش یه جور تبدیل کردن انرژی‌های ناخوشایند و ممنوعه به یه کار خلاقانه و سازنده است. یعنی به جای اینکه این انرژی‌ها رو سرکوب کنیم یا به شکل‌های بدتری بروز بدیم، اون‌ها رو به سمت هنر، علم، یا کارهای مفید دیگه هدایت می‌کنیم. مثلاً یه هنرمند ممکنه احساسات عمیق و درونی‌ش رو توی نقاشی‌هاش بیان کنه، یا یه دانشمند ممکنه با کشف یه چیز جدید، به جامعه کمک کنه. این یه راه خوب برای اینکه هم خودمون رو تخلیه کنیم و هم یه کار ارزشمند انجام بدیم. به عبارت دیگه، والایش یه جور تبدیل کردن انرژی منفی به مثبت و سازنده است.

مراحل رشد

فروید معتقده که سال‌های اول زندگی، مخصوصاً تا ۵ سالگی، خیلی مهم هستن برای اینکه شخصیت ما شکل بگیره. بعد از اون، یه دوره سکون نسبی داریم، حدوداً از ۶ تا ۷ سالگی، که رشد جنسی‌مون خیلی کم یا اصلاً وجود نداره. ولی وقتی به بلوغ می‌رسیم، دوباره زندگی جنسی‌مون شروع میشه و وارد یه مرحله جدید می‌شیم. به نظر فروید، این مراحل رشد، در نهایت ما رو به یه آدم پخته و کامل تبدیل می‌کنن.

دوره کودکی

فروید میگه بچه‌ها هم از وقتی به دنیا میان، یه جور انرژی جنسی دارن و توی چند سال اول زندگیشون، یه مرحله رشد جنسی دارن. البته این جنسی که میگه، یعنی میل به لذت بردن از بدن‌شون، نه لزوماً تولید مثل. اولش بیشتر به دهنشون اهمیت میدن، بعدش به مقعدشون و در نهایت به اندام تناسلی‌شون. فروید میگه این مراحل با هم تداخل دارن و یه مرحله بعد از شروعش، تا آخرش ادامه داره. این نظریه اولش خیلی عجیب بود، ولی الان بیشتر آدم‌ها قبول دارن که بچه‌ها هم مثل ما بزرگ‌ها، به یه جورایی دنبال لذت هستن.

مرحله دهانی

مرحله دهانی یعنی اولین مرحله از رشد کودکی که بیشتر به دهان و مکیدن مربوط میشه. بچه‌ها از طریق دهنشون غذا میخورن و لذت میبرن. توی این مرحله، بیشتر دنبال این هستن که هر چیزی رو که دوست دارن، جذب خودشون کنن، مثل پستان مادر. ولی وقتی بزرگتر میشن و دیگه شیرخشک نمیدارن یا وعده‌های غذایی‌شون دیرتر میشه، یه کم احساس ناراحتی و اضطراب میکنن. فروید میگه این ناراحتی‌ها باعث میشه که یه جور تردید نسبت به مادرشون پیدا کنن. بعدش که دندوناشون درمیاد، شروع میکنن به گاز گرفتن و جویدن، که یه جور دفاع در برابر استرسه. و وقتی بزرگ میشن، این حس دهانی‌شون رو به شکل‌های مختلفی مثل خوردن آب‌نبات یا جویدن آدامس، یا حتی حرف زدن تند و گزنده، بروز میدن.

مرحله مقعدی

مرحله مقعدی، که معمولاً بین ۱ تا ۳ سالگی اتفاق میفته، یه مرحله خیلی مهمه که توش بچه‌ها بیشتر به کنترل کردن بدن‌شون، مخصوصاً دفع مدفوع، علاقه پیدا می‌کنن. فروید میگه توی این مرحله، یه جور حس پرخاشگری و نابود کردن تو بچه‌ها شکل می‌گیره. مثلاً ممکنه اسباب‌بازی‌هاشون رو نابود کنن یا با والدین‌شون دعوا کنن. بعدش، وقتی بزرگتر میشن، ممکنه به مدفوع‌شون علاقه پیدا کنن و اون رو به عنوان یه هدیه به والدین‌شون بدن. اگه والدین‌شون این کار رو تحسین کنن، اون‌ها بزرگ میشن و آدم‌های سخاوتمند و بخشنده‌ای میشن. ولی اگه تنبیه بشن، ممکنه شروع کنن به نگه داشتن مدفوع‌شون تا یه جور حس ناراحتی و لذت پیدا کنن. این باعث میشه که یه شخصیت منظم، وسواسی و گاهی لجباز داشته باشن. فروید میگه این مرحله تو دخترها باعث میشه که به آلت مردی و بچه حسادت کنن. و در کل، توی این مرحله، بچه‌ها یاد می‌گیرن که فعال یا منفعل باشن، که این هم روی شخصیت‌شون تاثیر میذاره.

مرحلة التي

مرحله‌ی التی رو که فروید در موردش حرف زده. این مرحله حدوداً بین ۳ تا ۴ سالگی شروع میشه و توش ناحیه‌ی تناسلی خیلی مهم میشه. فروید میگه تو این مرحله، پسرها و دخترها با تفاوت‌های بین خودشون روحی و جسمی درک می‌کنن، و این تفاوت‌ها رو به خاطر تفاوت‌های بدنی‌شون میدونن. یه جورایی میگه “آناتومی، سرنوشتِ” یه چیز دیگه هم که تو این مرحله خیلی مهمه، خودارضاییه که قبلاً شروع شده، ولی حالا خیلی جدی‌تر میشه.حالا قسمت جالب ماجرا، عقده‌ی ادیپه که هم برای پسرها و هم برای دخترها اتفاق میفته. پسرها حس می‌کنن که باید پدرشون رو شکست بدن و با مادرشون رابطه داشته باشن، در حالی که دخترها حسرت آلت مردی دارن و فکر می‌کنن که مادرشون بهشون ظلم کرده. فروید میگه این حس‌ها و تمایلات، یه جور کشمکش تو ذهن بچه‌ها ایجاد میکنه که در نهایت باعث میشه پسرها از پدرشون فاصله بگیرن و سعی کنن مثل اون‌ها باشن، و دخترها هم سعی می‌کنن با مادرشون دوست باشن.یه چیز دیگه هم که فروید بهش اشاره کرده، اضطراب اختگیه که فقط برای پسرها اتفاق میفته. پسرها میترسن که آلتشون رو از دست بدن، و این ترس باعث میشه که خیلی از خواسته‌هاشون رو سرکوب کنن. در نهایت، این تجربه‌ها و کشمکش‌ها باعث میشه که سوپرایگو (یه جور وجدان درونی) تو بچه‌ها شکل بگیره و بهشون کمک کنه که درست و غلط رو تشخیص بدن.در آخر، فروید میگه که درک زنان برای مردان خیلی سخته و حتی خودش هم بعد از سال‌ها تحقیق نتونسته بفهمه که زن‌ها واقعاً چی می‌خوان! این نشون میده که فروید زنان رو به عنوان موجوداتی مرموز و متفاوت از مردان می‌دیده.

دوره نهفتگی

خب، طبق نظر فروید، دوره نهفتگی یه مرحله مهم تو رشد روان‌شناختی بچه‌هاست که معمولاً از ۴-۵ سالگی شروع میشه و تا بلوغ ادامه داره. تو این دوره، تمایلات جنسی بچه‌ها سرکوب میشن و انرژی‌شون به سمت چیزهای دیگه مثل درس خوندن، دوست پیدا کردن و سرگرمی‌ها هدایت میشه. فروید معتقده این سرکوب می‌تونه به خاطر ممانعت‌های والدین باشه، اما یه دلیل دیگه هم داره: یه جور فرضیه تاریخی که می‌گه انسان‌ها از ترس پدرهای قوی و اقتدارگر، تمایلات جنسی رو سرکوب کردن و این سرکوب نسل به نسل منتقل شده. در کل، این دوره فرصتیه برای رشد و پیشرفت در زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی.

دوره تناسلی

خب، دوره تناسلی همون موقع بلوغه که دوباره تمایلات جنسی بیدار میشن و یه جورایی دوباره شروع میشن، اما این بار با یه تفاوت بزرگ! دیگه بچه‌ها فقط به فکر خودتون نیستن، بلکه انرژی‌شون رو به سمت یه نفر دیگه هدایت می‌کنن. از طرفی، امکان بچه‌دار شدن هم هست. فروید میگه که این دوره، یه جور ترکیب از تمایلات قبلیه، یعنی لذت از جاهای مختلف بدن با هم ترکیب میشن و همه به سمت اندام تناسلی کشیده میشن. در کل، این دوره فرصتیه برای تجربه و کشف روابط عاطفی و جنسی با دیگران.

پختگی

خب، دوره پختگی یه جورایی آخرین مرحله‌ی رشد روان‌شناختیه که بعد از بلوغ و طی کردن مراحل قبلی اتفاق میفته. فروید خیلی دقیق در موردش توضیح نداده، ولی میشه گفت یه آدم پخته کسیه که تعادل خوبی بین خواسته‌های ناخودآگاهش (اید)، وجدان و اخلاقیاتش (سوپرایگو) و واقعیت (ایگو) پیدا کرده. این افراد می‌تونن خواسته‌هاشون رو به صورت آگاهانه و بدون احساس گناه بیان کنن و سوپرایگوشون هم فراتر از یه سری قوانین خشک و قدیمی رفتاره. در کل، یه آدم پخته کسیه که انرژی روانش رو به خوبی کنترل می‌کنه و زندگی‌ش رو با آگاهی و تعادل پیش می‌بره. متاسفانه، به خاطر مشکلات و تجربه‌های مختلفی که تو زندگی پیش میاد، این مرحله خیلی کم اتفاق میفته.

کاربردهای نظریه روان کاوی

فروید بیشتر از اینکه بخواد آدم‌ها رو درمان کنه، دنبال این بود که بفهمه انسان چیه و چطور کار می‌کنه. به همین خاطر، وقتی هم که با مریض‌ها وقت می‌گذاشت، بیشتر از اینکه فقط بهشون کمک کنه، سعی می‌کرد ازشون چیزای جدید یاد بگیره تا بتونه نظریه‌ش رو کامل‌تر کنه. فروید به روش‌های درمان، خواب‌ها و حتی اشتباه‌هایی که ناخودآگاه انجام می‌دیم خیلی اهمیت می‌داد، چون فکر می‌کرد اینا می‌تونن پرده از رازهای ذهن ما بردارن.

روش درمان اولیه فروید

روش اولیه‌ای که فروید برای درمان استفاده می‌کرد خیلی فعال بود. یه جورایی مثل تلقین کردن به مریض، دست‌ش رو می‌گذاشت روی پیشونیش و بهش می‌گفت که به خاطرات کودکی‌ش فکر کنه. فروید فکر می‌کرد این کار باعث می‌شه خاطرات سرکوب‌شده بیرون بیان. اما بعداً فهمید که این روش خیلی تلقینیه و ممکنه مریض‌ها فقط چیزی رو که فروید انتظار داره، تعریف کنن، نه واقعیت رو. در واقع، فروید به این نتیجه رسید که ممکنه خودش ناخواسته باعث شده باشه مریض‌ها خاطراتی رو بسازن که اصلاً اتفاق نیفتاده. به همین خاطر، کم‌کم روش‌های دیگه‌ای رو امتحان کرد که منفعل‌تر بودن.

روش درمان بعدی فروید

روش درمان بعدی فروید خیلی با روش قبلی‌ش فرق داشت. دیگه دنبال تلقین کردن نبود، بلکه می‌خواست با کمک مریض‌ها، خاطرات سرکوب‌شده‌شون رو از طریق تداعی آزاد و تحلیل خواب‌ها بیرون بکشه. تداعی آزاد یعنی مریض هر فکری که به ذهنش می‌رسید رو بدون سانسور بیان کنه. هدف این بود که به لایه‌های عمیق‌تر ناخودآگاه دست پیدا کنه. فروید معتقده این درمان موفق میشه وقتی که انرژی روان‌شناختی که قبلاً صرف علائم بیماری می‌شد، آزاد بشه و به تقویت ایگو کمک کنه. یه بخش مهم دیگه هم “انتقال” بود، یعنی مریض احساساتی رو که نسبت به والدینش داشته، به روان‌کاو منتقل می‌کنه. در کل، این روش هدفش اینه که مریض بتونه گذشته‌ش رو بفهمه و یه شخصیت سالم‌تر و پخته‌تر پیدا کنه، نه اینکه شخصیتش به طور کلی عوض بشه.

تحلیل رؤیا

تحلیل خواب‌ها یکی از روش‌های مهم فروید بود تا بتونه بفهمه ناخودآگاه ما چی می‌خواد. فروید معتقده خواب‌ها یه جور زبون دارن که باید یاد گرفتیم چطوری ترجمه‌شون کنیم. خواب‌ها در واقع یه جور ارضای میل‌های سرکوب‌شده هستن، اما این ارضا معمولاً به شکل‌های پنهانی و رمزآلود نشون داده میشه. برای همین، فروید می‌گفت که محتوای آشکار خواب (همون چیزی که به یاد میاریم) فقط یه نقاب برای محتوای نهفته‌ست (همون میل واقعی که تو ناخودآگاه داریم). برای اینکه به محتوای نهفته برسیم، باید خواب رو با تداعی آزاد (یعنی هر فکری که بهمون میاد رو بیان کنیم) و با تحلیل نمادها بررسی کنیم. مثلاً، یه جسم بلند و کشیده ممکنه نماد آلت مردونه باشه، یا یه جعبه کوچیک ممکنه نماد واژن باشه. فروید می‌گفت که خواب‌ها می‌تونن احساسات ما رو وارونه کنن یا پنهان کنن، مثلاً یه نفر ممکنه خواب ببینه که پدرش مرده، اما به جای اینکه احساس شادی کنه، احساس غم و تاسف کنه. در کل، تحلیل خواب‌ها یه راه برای کشف رازهای ناخودآگاه و درک بهتر خودمون هست.

لغزش های فرویدی

خب، به زبان ساده بگم، فروید فکر می‌کرد بعضی از اشتباهات کوچیکی که تو حرف زدن یا کار کردن می‌کنیم، اتفاقی نیستن! مثلاً یه کلمه رو اشتباه گفتن یا یه چیزی رو جا گذاشتن، می‌تونه نشونه‌ی یه فکر یا تمایل پنهانی باشه که تو ذهنمون داریم. اینو به “لغزش‌های فرویدی” می‌گن. انگار ذهنمون یه جورایی داره بهمون یه چیزی رو نشون می‌ده که ما خودمون هم ممکنه ازش خبر نداشته باشیم. فروید می‌گفت این لغزش‌ها مثل خواب‌ دیدن هستن، یعنی ناهوشیاریمون کنترل رو به دست می‌گیره و یه کم با نیمه هشیاریمون قاطی می‌کنه. البته خیلی‌ها این موضوع رو قبول ندارن و فکر می‌کنن اینا فقط اشتباهات کوچیکن، ولی فروید معتقد بود که این اشتباهات یه معنی دارن و می‌تونن افکار پنهان ما رو برملا کنن.

پژوهشهای مربوط

ببین، یه نکته‌ای که خیلی‌هاش رو یادت می‌ره اینه که فروید اولش اصلا روان‌شناس نبود! ۲۰ سال اولش متخصص اعصاب بوده و یه عالمه تحقیق کرده که آخرش هم به یه کتاب بزرگ و یه جورایی شروع روان‌شناسی علمی ختم شد. حالا خیلی‌ها بحث می‌کنن که آیا حرفای فروید واقعا علمی بودن یا فقط حدس و گمان؟ یعنی آیا فرضیه‌هایی ارائه داد که بشه امتحانشون کرد و دید درستن یا نه؟ یا اینکه فقط یه سری ایده‌هایی بود که نمی‌شد به طور علمی ثابت یا ردشون کرد؟ این سوال‌ها هنوزم خیلی‌ها رو سردرگم کرده.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)