حسناحسنا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

حسنا عزیز مامان و خاله

حسنا و نی نی بازی

روزها تند و تند سپری شدن و نی نی کوچولوی ما اینقدر بزرگ شد که دیگران رو نی نی میبینه و حتی دوست داره نی نی رو بخوابونه! امشب مامانی یه بازی جدید بهت یاد. یه بالش کوچولو بهت داد و عروسکت رو رو پات گذاشت و تو تکون میدادی تا نی نی لالا کنه. مامانی هم همزمان یه عروسک دیگه رو پاش گذاشته بود و بهت یاد می داد اما تو حسودیت میشد و تا میدی مامانی داره عروسک رو ، رو پاش تکون میده عروسک رو میزدی زمین و خودت میرفتی رو پای مامانی! این روزا بازی با عروسک رو یاد گرفتی و با عروسکات بازی میکنی. مخصوصا عروسک سیب زمینی که عمه ناهید برات عیدی خریده گذاشته تو سبد اسباب بازیات و باهاش بازی میکنی. ...
15 تير 1393

اولین مسافرت بدون مامان بابا

سلام خاله جونی، دیشب مامانی سر کار بود و بابایی هم کار داشت همین مسئله زمینه ای رو فراهم کرد که تو اولین مسافرت رو تنهایی با ما تجربه کنی. دیروز کاروان محلمون افی به قصد امام زاده هاشم حرکت میکرد که من و مادر جون هم میخواستیم بریم. اولش میخواستم رو رو خونه نگه دارم و نرم با مادر جون اما بعد با موافقت بابا مامان ، تو رو هم بردیم و راهی شدیم. سفر خوبی بود و از تنهایی در اومدمبا وجود توی شیطون. قبل رفتن یه کم حیاط خونه چرخیدیم و با گلها بازی کردی و نشوندمت تو صندلی. این روزا هر وقت یه جا میشینی و تکون میخوری برا خودت میگی: تاب تاب. چند تا عکس ازت گرفتم و رفتیم پیش خونه عمه مامانی. تا ماشین بیاد. اونجا ...
13 تير 1393

آرام آرام نزدیک میشیم به روز تولد حسنا

سلام خاله جونی. تنها 13 روز مونده به سالروز تولدت. روز قشنگی که یه عضو خیلی خیلی کوچولو به جمع خونوادمون اضافه شد. اینقدر ریز میزه بودی که باورمون نمیشد یکی اومده به جمعمون. از همون روزای اول شیطون و پر سر و صدا بودی. یادمه شب اول که اومده بودی خونمون شبای ماه رمضون بود و تو زور میزدی و با دهنت صدا میدادی و ابراز وجود میکردی. هنوزم این عادت رو داری و مدام داری یه چیزی میگی. اطرافیان میگن زودتر از هم سن و سالات تونستی حرف بزنی. شاید بخاطر اینه که پستونک نخوردی و همیشه با کلمات نامفهوم یه چیزی بهمون میگفتی. مثلا الان وقتی که غذا میخوای دیگه نمیگی ماما. از خواب که بیدار میشی میگی: نم نم و دهنتو صدا میدی و ما میفهمیم که گشنته. خیلی هم شکمو هستی....
12 تير 1393

توانایی های جدید حسنا

خاله جونی این روزا عاشق بازی کردنی و هر روز یه بازی جدید یاد میگیری. برا خودت میری تو سینی میشینی و میگی تاب تاب. مامانی میگه حالا که عشق تاب داری شاید برات تاب خرید. امشب که خونمون بودی و هی میگفتی تاب، من و پدرجون تو رو انداختیم تو پتو مسافرتی و تاب دادیم. اما وقتی تو رو در حالت درازکش تو پتو میذاشتیم میترسیدی و گریه میکردی. ماههای پیش این حالت رو دوست داشتی اما حالا میترسی. امشب عروسک خرس و خرگوش خودمو بهت دادم و یه مدت سرگرم شدی باهاشون البته نه به تنهایی. چون همش دوست داری یه همبازی داشته باشی. خرگوش رو تو دستم میگرفتی و باهات حرف میزدم و تو از دستم میگرفتی. بعد پشتم قایم میکردم و میگفتم هاپو خورد. تو هم میرفتی پشتم و خرگوش رو میاورد...
11 تير 1393

حسنا در شب تولد خاله

خاله جونی فدای خنده هات بشه. مخصوصا که مثل خودم تیر ماهی هستی و وجه اشتراکمون از روز تولدت مشخص شد. خاله جونی قربون راه رفتنت بشه. امروز کل هال رو راه میرفتی و خوب گشت و گذار میکردی. مثل همیشه عاشق آشپزخونه بودی و تا ازت غافل میشدیم میرفتی سراغ سطل برنج و میریختی پایین و یا کابینت رو باز میکردی و وسایلاشو میرختی زمین. جا نونی رو بر میداشتی و توش مینشتی و میگفتی تاپ تاپ. امروز رفتی بالای میز و از اونجا میخواستی وسایلای رو طاقچه رو برداری که گفتیم ای وای حسنا حالا دیگه چه کارها که نمیکنه. پدرجون امروز کفشتو تو پات کرد و تو حیاط قدم زدی. عاشق کفشت هستی که بهش میگی: پـــــــا ،پــــــــــــا. بعد که خسته میشدی مینشستی رو سنگ نقلیا و باهاشون بازی...
10 تير 1393

حسنا و توپ بازی

سلام خاله جونی. امشب با توپی که مامانی از کنار دریا برات خریده بود بازی کردی. مامانی بهت یاد داده که توپ رو شوت کنی. این روزا شش هفت قدمی میدونی راه بری. با هر قدمی که راه میرفتی توپم با خودت جلو میبردی. یه فوتبالیست حسابی میشی. آفرین حسنای باهوش. بعد هم که بهت میگفتم حسنا وپ رو برام بیار توپ رو میاوردی و میگفتی: توپ توپ. ...
9 تير 1393

حسنا و دریا

امروز با حسنا جونی رفتیم دریا. چند باری قبلا هم رفته بودی دریا اما اون موقع زیاد درک نمیکردی. مادر جون پدرجون بردنت تو آب و حسابی آب بازی کردی و هی میگفتی:آبــــــــــــــ آب. بعدش هم به راحتی از آب دریا دل نمیکندی. مثل همیشه بهت وعده ماما دادیم و گفتی: ماما و حواست پرت شد. بعد هم اومدی و یه سیب دستت گرفتی و دندون میزدی و تند تند میخوردی. مامانی بعدش بردت بازار کاسپین. یه توپ واست خرید و تو طول مدتی که تو بازار بودیم همش توپ دستت بود و میگفتی: توپ، توپ،توپ. این روزا تقلید کردنت خیلی پیشرفت کرده. همینکه یه واژه ای رو میگیم بعدش تکرار میکنی. هر چی باشه حسنای باهوش خودمونی. حسنا و آب بازی با مادرجون حسنا بعد از آب بازی در ح...
7 تير 1393