حسنا با دیدن عکس خودش ذوق میکنه و میگه نی نی
شیطون بلا امشب خونمون بودی. اولش که بابا اومده بود دنبالت تا دیدی من اتاق کامپیوترم مثل برق از پله ها اومدی بالا و وقتی عکست رو تو صفحه دسکتاپ دیدی ذوق کردی و گفتی نی نی! نی نی. بابایی میخواست تو رو ببره خونتون. کامپیوترو خاموش نکردم و بردمت پایین اما گریه میکردی و میگفتی نی نی. بعد بابایی گذاشتت زمین. تند تند از پله ها بالا رفتی و با دست کامپیوترو به بابایی و پدر جون مادر جون نشون دادی و هی میگفتی: نی نی. نی نی. بابا اینا کلی خندیدن واسه این عکس العملت. بابا که میخواستت ببردت خونه گریه میکردی و نمیرفتی و هی میگفتی: نی نی. دیگه به توصیکردم و بهت نشون دادم که نی نی نیست. بهت گفتم نی نی رو هاپو خورد. بعدش گفتی: هاپ هاپ و باهامون بای بای کردی و...





