یاد و خاطره مامان بزرگ زنده باد
امروز سالگرد مامان بزرگ مامانی بود. مامان بزرگی که یادش همیشه و همه جا واسمون زنده است. این قدر خاطره هاش زیاده که همیشه یادش میافتیم. وقتی غذایی درس میکنیم وقتی یادمون میاد که نباید اسراف کنیم و باقی مونده غذا رو میشه در یه جای دیگه باز قابل استفاده است. مخصوصا کاربردش تو آش ترشای مامان بزرگ! دوست داشتن طبیعت و سرسبزی که حالا وقتی نیست تو وجود نوه هاش خودشو نشون داده. عاشق مهمونی و جمع کردن همه فامیل کنار هم.
امروز که مراسم سالگرد تو خونه مامان بزرگ بود خاله ها و دخترخاله ها جمع بودن. من بعد مراسم رفتم و باز همه نشسته بودن. مامانی بعد مراسم دوست داشت باز بمونه بهش گفتم از اینکه همدیگه رو نگاه کنین خوشتون میاد چرا جای دیگه اینطور نیستین؟؟ گفتش نمیدونم. شاید روح مامان بزرگه که به آدم این انرژی مثبت رو میده تو خونش که ادم دوست داره مثل قدیما اینجا جمع شیم و گل بگیم و گل بشنویم.
هر چی به جلو میریم آدما دورتر از همه میشن اما گاهی وقتا یاد و خاطره امثال آدمایی مثل مادر بزرگ آدم رو دلتنگ قدیما میکنه. ما خاطره های خوبی خونه مادر بزرگ داشتیم. گوشه گوشش یادآور خاطراتی از گذشته و کودکیمونه. پشت خونه، درختای انجیر، آلوچه، به و ... تاپ بازی بچه های فامیل همه باهم. نمیدونم وقتی بزرگ میشی درختی باشه تا نشونت بدیم یا نه! دیگه چیزی از زمینای مامان بزرگ باقی نمونده و همش از بین رفته. درختاشم از بین رفتن. اما من که هنوزم که هنوزه تو خواب و رویاهام دارم تو خواب و رویاهام تو باغ مامان بزرگ سیر میکنم. بالای درخت انجیرش میرم. از آلوچه هاش میکنم و تو دامنم میریزم و مامان بزرگ رو میبینم که از پشت پنجره آشپزخونه نگام میکنه و من فرار میکنم!!
لحظات درس خوندم تو سالن مامان بزرگ برای کنکور! لحظاتی که با عصا راه میرفت تو حیاط مخصوصا صبح ها و ما میفهمیدیم که با این کارش میخواد بگه بلند شین چقدر میخوابین!
اینم چند تا عکس که به یادگار مونده از مامان بزرگ. اما یاد و خاطرش همیشه و همه جا هست. روحش شاد.


مادر بزرگ و بابا بزرگ و خاله فاطمه. این عکس تقریبا برای 30سال پیشه

مامان بزرگ و خاله زینب اون نی نی هم فکر کنم دختر خاله مهوش باشه

مامان بزرگ و دختر خاله مرضیه

اینم عکس پرسنلی مامان بزرگ
مامان بزرگ تو یه شب سرد برفی این دنیا رو با همه نیازاش وداع گفت. هر موقع برف سنگینی میاد یادش می افتم. امسال که باز برف اومد مامان میگفت غمگینم. گفتم یاد مامان بزرگ افتادی. گفت آره برف ادمو یاد غمنامون میندازه.
اینم لینک مطلبی که من موقعی که مامان بزرگ فوت کرده بود نوشته بودم
http://anthropology1384.blogfa.com/post-316.aspx


یاد و خاطره مامان بزرگ زنده باد
