تولد حسنا
سلام حسنا جونم خواهر زاده گلم. فکر میکردیم مرداد ماه به دنیا میای. اما میخواستی مثل خالت یه تیر ماهی شی و دو روز مونده بود تیر ماه تموم شه از محیط تاریک رحم اومدی این دنیا.
خوش اومدی عزیز دلم.

شب قبلش که مامانت رو خیلی اذیت کرده بودی. هی به مامانت میگفتم انگاری بچه کج شده ها. داره به دنیا میاد. فردایی صبحم بابا جونت بهمون خبر داد که مامانت رو برده بیمارستان. من و خانم جون و دایی جون رحیم رفته بودیم گل فروشی گل بخریم که باباییت بهمون زنگ زد و خبر خوش به دنیا اومدنت رو بهمون داد بعدم ما تند و تند اومدیم بیمارستان تا ببینیمت.
خیلی کوچولو بودی. دو کیلو و 550 وزنت بود. پرستار اومده بود بهم گفت: بچه رو این طور نگه دار خیلی سختم بود. آخه نی نی به کوچیکی تو ندیده بودم. بعدشم همش خندم میگرفت و باورم نمیشد. فکر میکردم تو یه عروسکی و ما داریم نی نی بازی میکنیم
.


تولد حسنا
