اولین پیاده روی حسنا در محله
سلام خاله جون
هیچ میدونی از موقعی که به دنیا اومدی برنامه پیاده روی منو با مامانی بهم زدی
حالا نمیخوام روت منت بذارما. اما قبل از اینکه بیای من و مامانی تقریبا هر روز غروب میرفتیم تو محله پیاده روی. وقتی مامانی تو رو حامله بود هم کلی چرخ زدیم. البته فکر کنم تو هم خیلی از این کار خوشت میاد. چون الان وقتی تو بغل میکنن و راه میرن واسه خودت کیف میکنی. مثلا موقع هایی که گریه میکنی. بابایی تو رو تو دستاش میگیره و راه میره میگه حسنا خوشش میاد. لابد از اون موقع عادت کردی دیگه. یادم باشه به مامانی بگم که حسنا دلش پیاده روی میخواد.
روزای اول که رسم چله بود مامانی نمیبردت بیرون اما یه روز که دیگه خیلی کلافه شده بود گفت بریم یه چند دقیقه راه بریم خسته شدم از بس خونه رو دیدم و در و دیوارش رو. تو هم واسه خودت کیف میکردی. همشم تو خواب ناز بودی. واسه خودت آوازم میخوندی. هی میگفتی اِِِ او .... گاهی وقتا آهنگش رو تند میکردی. ما هم کلی میخندیدیم . مردم هم نگات میکردن اخه نیست خیلی کوچولو بودی و خیلی از هم محلیا هنوز نمیدونستن به دنیا اومدی. اما خب نمیشه که با تو همش پیاده روی کرد. اخه مامانی میگه سخته شونم درد میگیره. حالا وقتشه که کم کم کالسکه بخرن واست.




اولین پیاده روی حسنا در محله
