اولین بیماری حسنا
سلام مامانی این اولین باره که دارم واست مینویسم آخه از بس این روزها منو مشغول کردی دیگه وقت نمیکنم کارای دیگه انجام بدم . حتی گاهی وقتا نمیتونم غذام درست کنم بابات خوراک شامش شیر شده منم که هر چی دستم برسه میخورم. الانم خاله داره تایپ میکنه. تو هم تو بغل خانم جونی. البته موقعهایی که نیستی همش دلواپسم که داری چیکار میکنی.
دیروز اولین باری بود که مریض شدی. خیلی دلمون واست میسوخت. آب بینیت راه افتاده بودی و عطسه و سرفه میکردی. امروز پدرجون اومد لپاتو ناز داد تو خندیدی و صدای آ ا در اوردی. وقتی پدرجون از کنارت میرفت تو نگاش کردی و رفتنش رو دنبال کردی.
امروز برای اولین بار تو رو تنها پیش خاله گذاشتم و رفتم مراسم سالگرد شوهر عمه خودم. تو هم خوب خوابیدی. خاله هم کلی ازت عکس گرفت. خیلی وقت بود بیرون نرفته بودم یکم احساس آزادی کردم اما دلم خیلی برات تنگ شده بود.
خیلی دوست دارم ناناسم. زندگی بدون تو معنی نداره.
برای دیدن سری کامل عکس های حسنا به ادامه مطلب بروید چرا نگاه میکنین برید دیگه


چه با تعجب نگاه میکنی خانم کنجکاو

فدای این نگات بشم

همه طرفی رو باید خوب نگاه کنی

خوشگل من

مامانی چرا اینقدر عکس میگیره ازم

خوابم گرفت بابا بس کنین!


خانم جون نزن منو

گریمو در آوردی

ترسیدم نزنیا

چیه نگاه داره خوبه شمام دارین کتک میخورین نگاتون کنم!

باهاتون قهرم! اصلا دیگه نگاتونم نمیکنم

ایست! تموم شد دیگه عکسام


اولین بیماری حسنا
